|
او قطعه کم داشت و شاد نبود پس راه افتاد به جست و جوی گم شده اش قل می خورد و می رفت و آواز می خواند : می گردم می پویم گم شده ام را می جویم گاه از گرمای آفتاب می سوخت. تا باران خنکی می بارید و خنکش می کرد. گاه در سوز و سرمای برف ها یخ می زد تا خورشید دوباره می تابید و گرمش می کرد او چون قطعه ی گم شده ای داشت نمی توانست آنقدرها تند قل بخورد پس گاهی می ایستاد تا سر راه با کِرمی گپ بزند گلی را ببوید گاه از کنار سوسکی می گذشت گاهی هم سوسکی از کنار او می گذشت و این خوش ترین لحظه زندگی اش بود همچنان به راه خود ادامه می داد ، از اقیانوسها می گذشت و آواز می خواند: در کوه و صحرا در دشت و دریا می گردم می پویم گم شده ام را می جویم رفت و رفت از باتلاق ها گذشت از جنگل ها گذشت بالای کو ها را گشت پایین کو ها را گشت تا این که یک روز ، آه چه می دید ! - گم شده ام ، گم شده ام پیدا شد. روز و شبم ، روز و شبم زیبا شد. قطعه گفت : صبر کن ببینم ! چه گم شده ای ، چه روزی ، چه شبی ....؟ من قطعه گم شده تو نیستم قطعه گم شده هیچ کس نیستم. من قطعه خودم هستم گیرم که قطعه گم شده ی کسی باشم ، از کجا معلوم که قطعه گم شده ی تو باشم ؟ و او گفت : افسوس ببخشید که مزاحم شدم . قل خورد و رفت. تا به قطعه دیگری برخورد اما این یکی خیلی کوچک بود.( من ) و این یکی خیلی بزرگ بود این یکی زیادی تبز بود. و این یکی زیادی چهار گوش تا این که یک روز به نظرش رسید قطعه دلخواهش را پیدا کرده است اما محکم نگهش نداشت. و او را از دست داد. این با این یکی را بیش از اندازه محکم نگه داشت . و خُردش کرد ! پس راه خود را گرفت قل خورد و رفت ماجرا ها از سر گذراند . به گودال ها افتاد سرش به سنگ خورد و باز رفت و رفت تا عاقبت یک روز به قطعه ای رسید که انگار از هر نظر با او جور بود. سلام سلام شما قطعه گم شد ی کسی هستید ؟ نمی دانم... خب ، شاید دلت میخواهد قطعه خودت باشی ؟ می توانم هم قطعه خودم باشم و هم قطعه ی دیگری شاید دلت نمی خواهد قطعه ی من باشی ؟ شاید هم بخواهد شاید با هم جور در نیاییم..... خُب آهان ؟ اوهوم ! جور در آمد ! کاملا" جور ! و حالا قل می خورد و پیش می فت و چون کامل شده بود لحظه به لحظه تند تر می رفت آن قدر که به عمرش این همه تند نرفته بود ! آن قدر که دیگر نتوانست لحظه ای بایستد و با کرمی گپ بزند یا گلی را ببوید یا به پروانه ای مجال بدهد تا روی او بنشیند. ولی حالا می توانست آواز شادش را بخواند : گم شده ام ، گم شده ام پیدا شد..... و بعد خواند : اُم شده اُم شده ام اُم شده اُم شده ام ایدا شد آن وقت ایستاد ..... آه ! حالا که ...کامل ....شده بود دیگر اصلا" نمی توانست آواز بخواند با خود گفت : عجب ! عجب ! پس این طور !... قطعه را آرام زمین گذاشت و آهسته قل خورد و رفت و همچنان که پیش می رفت آرام می خواند : می گردم و می پویم گم شده ام را می جویم می گردم و می پویم گم شده ام ...را.....
|
About![]()
تو ساکت باش و هیچ نگو من در سکوت بهتر میشنوم٬ تو را Archivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
خونه خودم ( مرگستان ) |