|
م. ر : " تو " فعل حال ساده است و " من " ماضی بعید ... !
دستم به چیزی بند نبود که افتادم! و دلم شور افتاده بود! باید به او میگفتم و نگفتم! لیز خوردم در سراشیبی! و دیوانه جیغ کشید! سرم را کوبیدند به دیوار! و همان وقت به ناممکن ها فکر کردم! و زندگی رنگ باخته بود! و گاهی خاکستری میشود و زردانبو! داشتم خودم را به دنیا می آوردم! و مرگ دوشادوشمان حرکت میکرد! باد مارا برده بود! و خیابان ها مثل روده های در هم پیچ خورده! تعبیر خوابم درست بود! باید امضا میکردم و نکردم! شاید ... شاید تقصیر از فرضیه هایم بود !!
مینویسم ... بخوان! سکوتم دچار لکنت شده است ... بخوان! میخواهم هر چه نشد بود بشد شود ... بخوان! تصویرت را در آینه های محدب میبینم ... بخوان! رقص شاعرانه ی کلمات در هارمونی سکون ... بخوان! صدای قمرالملوک وزیری، صدای ریزش نور ستاره بر مادگی خاک، صدای انعقاد نطفه ی معنی و بسط ذهن مشترک عشق ، صدا صدا صدا ، تنها صداست که میماند ... بخوان! روزگار به چشمان باز فرصت دیدن نمیدهد... بخوان! فرمانده یک شیخ است، یک پیر، بلندبالایی است که تنها با سیگار کشیدن زنده است ... بخوان! روزی کسی میمیرد و همه چیز تمام میشود، فنا! ... بخوان! از الطاف دوستان بر جای جای پیکرم زخم خنجر است ... بخوان! در بسترت بیدار میشوم(خواب میدیدم) ... بخوان! انگل های غیور را ، آری ! بزن بکش خاکشان کن تا تعفنی هم باقی نماند ...! nami : کافی است ،دیگر نخوان تا خاطره هم باقی نماند !
من خیلی سردمه.. خیلی!
خوابیدن ها هم دیگر مصنوعی است و غیر واقعی... خب وقتی با قرص خواب_
من میتوانم از فردا در کوچه های شهر که سرشار از مواهب ملّیست و در میان سایه های سبکبار تیرهای تلگراف، گردش کنان قدم بردارم و با غرور ششصدو هفتادو هشت بار بر دیوار مستراح های عمومی بنویسم: خط نوشتم که خر کند خنده ...
هر کسی می تواند به راحتی عصبانی شود؛ اما عصبانی شدن در برابر شخص مناسب، در حد مناسب، در زمان مناسب، با هدفی مناسب و با شيوهء درست در قدرت هر کسی نيست؛ کار مشکلی است.
نردبان این جهان همه اش ما و منی است ... ! م.ر : دلم میخواد زندگی کنم، اگه نمیشه حداقل بمیرم.
خیلی کارها میکنم برایش[برایم].
_ ببین گند زدم به تمام تئوری های مسخره ی ۲۲ سالگیم!!
بدان و آگاه باش که :
دستهایم را بالا برده ام، پُر شاتوت. به کلاغها تعارف میکنم. مگر کور باشند بی تفاوت از کنار این همه سرخ بگذرند! موریانه ها از انگشت های پایم بالا میروند. تنم مور مور میشود. دست هایم را بالا گرفته ام کلاغ های بی وقار سر شاخه های حوصله ام را ارّه میکنند:
من سخت میگیرم، شایدم خوب کاری میکنم... یه روز برادرم ترمز دوچرخه ش و باز کرد که درستش کنه، یادش رفت دوباره ترمزش و ببنده و دقیقا توی لبه ی مرتفع ترین پرتگاه حیاط ترمزش رو امتحان کرد و افتاد پایین. بعد از اینکه از بیمارستان اومد، از باند پیچی زیاد به نظر میرسید از حدود 20-30 متر ارتفاع سقوط کرده در حالی که از 2-3 متر افتاده بود. فرق من با اون اینه... اون وقتی پرت میشه فک میکنه همه چی تموم شد، خودشو رها میکنه تا هر بلایی سرش بیاد حتی از دستاشم استفاده نمیکنه که کمتر زخمی شه... اما من نمیتونم خودمو رها کنم تا هر بلایی سرم بیاد، نه واسه اینکه نمیرم، واسه اینکه نمیخوام زخمی شم. اگه میفتادم شده ده دور رو هوا میچرخیدم ولی با پا میومدم رو زمین... یا سعی میکردم با سر بیام که بمیرم، اما زخمی نشم...
چیزهایی که از دست میدهم -هراندازه ارزشمند، هر اندازه مورد علاقه- بدست آوردن دوباره شان برایم با ارزش و خوشحال کننده نیست. حالا میخواهد آن چیز از دست رفته تنها چیزی که دارم باشد، میخواهد تو باشد.... |
About![]()
تو ساکت باش و هیچ نگو من در سکوت بهتر میشنوم٬ تو را Archivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
خونه خودم ( مرگستان ) |