تبليغاتX
___________________-.-__________________

___________________-.-__________________

حماقت يعنی تنبيه همسايه ی کناری، با آتش زدن باغچه ای که به باغ خانه ی تو وصل میشود.

+ 0(-.-)0 ت papa | |

یه نفری(!) تو یه دنیای خیلی طولانی، داره زندگی میکنه و تا آخر عمرش هم زنده ست. اون آدمهای مختلفی رو اطرافش میبینه. مثلاً یه دوستِ نسبتاً صمیمی داره که وقتی یه کاری میکنه -اصلن کلاً وقتی هر کاری میکنه- فوراً شروع میکنه به توجیه کردنش؛ غذاهای چرب میخوره و بعد توجیه میکنه. تند تند غذا میخوره. سرپا غذاشو میخوره. یه شکم گنده داره. موقع نگاه کردن برنامه های مورد علاقه ش حتماً باید یه چیزی بخوره[مثلاً چیپس، پفک، پسته، تخمه، بستنی و..]. درباره ی همه چیز نظر میده. پیتزای قارچ و گوشت دوست داره. عاشق میشه و بعد عشقشو ترک میکنه و برای بقیه توجیه میکنه علت رو. بدجنسی میکنه و بعد توجیه... مثل همونی که نشسته هی با پتک میکوبه تو سر خودش. بهش میگن چرا اینکارو میکنی؟ میگه آخه نمیدونی بعدش که نمیزنم چه کیفی میده. خلاصه که دلش میخواد خودشو و کاراشو اثبات کنه. میخواد همه تاییدش کنن.
یه دوستِ نسبتاً صمیمی دیگه هم داره که درست قطب مخالف اون یکی دوستشه. اصلن اهل توجیه کردن چیزی نیست. خیلی راحت زندگی میکنه و اگر هم کسی ازش چیزی بپرسه، با یه نگاه سردو بی تفاوت میگه: به تو ربطی نداره. اکثراً حتی به خودش زحمت اون نگاه کردنه رو هم نمیده. اون غذاهای چرب دوست نداره. دوست داره نشسته غذاشو بخوره. پیتزای سبزیجات میخوره و هیچ لذتی هم از خوردنش نمیبره؛ براش مهمم نیست. دوست داره در آرامش کامل برنامه های مورد علاقه شو ببینه بدون خوردن چیزی. چیزی از عشق و این بحثا حالیش نیست. به نظرش همه یه مشت آدم مسخره ی احمقن. دلیلی نداره خودشو واسه این آدمای احمق اثبات کنه.
و این یه نفری(!)  با هر دوی اینا خیلی خوبه و کاملاً درکشون میکنه و پیش هر کدوم که باشه، میشه مثل خودش. اصلن کلن خودشم گاهی این دوستشه گاهی اون دوستش. نمیتونه تشخیص بده بیشتر کدومشونه. همیشه از خدا میخواد که کمکش کنه که بتونه یه بار کامل اینجوری زندگی کنه و یه بار کامل اونجوری و بعد یکیشو انتخاب کنه و تا آخر عمرش اونجوری زندگی کنه. اما خدا هنوز کمکش نکرده. ما از همین جا همگی دعا میکنیم که خدا کمکش کنه./

+ 0(-.-)0 ت papa | |

من اسمش را میگذارم جان کندن.
من در اتاقم یک حمام دارم. تمام اتفاقاتِ مهم و غیر مهم زندگی من در حمام ِاتاق ِمحل ِسکونتم رخ میدهد. من در حمام اتاقم یک وبلاگِ خانگی دارم با فونت تاهما. تمام روزمرگی هایم آنجا دفن است. با فرچه و خمیر ریش نوشته میشود و با فشار زیادِ دوش آب ولرم ذخیره میشود در چاهِ حمام ِاتاق ِخانه یِ محل سکونتم.
حمام ِ اتاقم تنها جایِ امنیست که من دیگر پشت دستهایم نمیخندم؛دلهره ی برهنگی دندانهایم را فراموش میکنم.
حمام اتاقم تنها موجودِ قابل اعتمادیست که توقعاتِ ناشی از عواطفم را سگ خور نمیکند.
من اسمش را نه؛ نمیگذارم جان کندن.
من روزهای تعطیل خانه را مرتب میکنم. کتابخانه را گردگیری میکنم. یک تلویزیون گنده ی لعنتی دارم که خاموشش میکنم. دی وی دی ها را میچپانم گوشه ی کاناپه. چیپس و پفک های نصفه نیمه را با پا میزنم زیر تخت. خودم را پهن میکنم کف اتاق و به کثافتکاریهای شرافتمندانه مردم  می اندیشم. دلم یک تفریحی میخواهد. یک تفریح کاملاً جدی. حوصله ی ادا بازی و خنده را ندارم. یک تفریح جدی مثل ......سـ کـ .........س؛[خودش نه، فقط مِثلش].
من اسمش را میگذارم... ؛ یک تراژدی مسخره --- /.

+ 0(-.-)0 ت papa | |

من معمولاً هیچ کار خاصی در جهت بهبود وضعیت زندگیم انجام نمیدم.
من معمولاً به شیوه ی خاص خودم زندگی میکنم. [شیوه ی شتر مرغی]
من معمولاً کاری نمیکنم و فقط خوشبینم که هیچ اتفاقی نمی افته.
من از یه روزی به بعد فهمیدم که این مدل زندگی رو میشه استریچ (Ostrich) نامید.
هییی اونایی که منو تحقیر کردین واسه این مدل زندگی کردنم... هییی برید گم شید همتون کثافتای آشغال... زندگی من حتی از نظر علمی هم اثبات شده؛ کـ..مغزایِ کوته فکرایِ احمقایِ پُر حماقتا(!).

م.ر: تو که منو تحقیر می کردی الان حال کن با زندگی سگیت که هر لحظه ممکنه بچسی توش...

+ 0(-.-)0 ت papa | |

یارو دختره خوش تیپ بود اومد اجازه گرفت که یه تیکه هایی از وبلاگ منو بخونه منم گفتم خواهش میکنم و اینا... از اونا بود که پسرا بهش گیر میدن.پسرای به خطا رفته شاید البته! خوش تیپ بود ولی به جای اینکه بهش حسودیم شه حس کردم بیچاره چقد دوس داره جای من باشه. اصلا من فک میکنم خیلیا دوس دارن جای من باشن.. فک که نه حس میکنم.. البته.. به اندازه همه جا هست.. اصولا انسانهای اوسکل میخوان جای کس دیگه باشن...

+ 0(-.-)0 ت papa | |

دیشب خواب دیدم مزرعه مون آتیش گرفته/ تو هم رفته بودی شهر/
مترسکِ دنبال من میگشت/ منم پشت شومینه قایم شده بودم چشم گذاشته بودم تا تو برگردی/ حواسم نبودم.
حواسم نیست هیچوقت/ سوختم تو آتیش/ مترسکِ هم سوخت از بس دنبالم گشت.
تعبیرشو نمیدونم/ نپرسیدمم از کسی/
کاش حواسمو جمع کنم یکم.
دیدی آدم حواسش جمع نمیشه یه روزایی؟ خب به درک که جمع نمیشه اما باید اشتباه کنه؟
دیدی آدم میخواد اشتباه کنه یه روزایی؟ اصلن از قصد میخواد؛ نه که نفهمه ها!/ بعدش به گه خوردن میوفته.
کاش حواسمو جمع کنم یکم.
من به گه خوردن نیوفتادما/ اما حواسم جمع نیست/ اشتباه میکنم/
باید مجازات شم/ یه جور بد/ مثلاً خودم با چاقو گلومو سوراخ کنم عن بتپونم توش/
بالاخره آدم باید مجازات شه تا حواسش جمع بشه/.

+ 0(-.-)0 ت papa | |

دو سال پیش، همین موقع ها:
نوعی نقاش پشیمانم ... از آنها که مدام ایده هاشان را عوض میکنند .... من هم دائماً حرفهایم را عوض میکنم... تمام آنچه تا امروز گفتم را دیگر قبول نمیکنم و به گردن نمیگیرم ... به هیچکدام ایمان ندارم حتی به همین جمله ی قبل و حتی به جملات بعد هم(!)

م.ر: نسبت به اون موقع چیزی عوض نشده کماکان. اما به اندازه دو سال پیر تر شدم.

+ 0(-.-)0 ت papa | |

یه روز یه نفری(!) تو یه دنیای خیلی خوابالود و کِسِل، تو اتاقش نشسته بود. -اون همیشه تو اتاقش میشینه؛ تنهایی- اتاقش یه پنجره داره با یه سکو جلوش،که میتونه بشینه و یواشکی بیرونو نگاه کنه بدون اینکه کسی ببینتش. اون یه روز دلش تنگ شده بود شایدم دلش گرفته بود؛ [خب آدم چه بدونه]. اومد نشست رو این سکوئه و پرده رو هم انداخت رو سرش -دوست داشت از این خُل خُل بازیا-. داشت همینطور موهاشو میمالوند به پرده و سرشو تکون میداد و برا خودش شعر میخوند -فکر کنم مثلاً داشت میخوند: Rows of houses, all bearing down on me, I can feel their blue hands touching me, All these things into position, All these things we'll one day swallow whole, And fade out again and fade out...- که یه دفعه چشمش افتاد به این خونه روبروییه که یه پسره توش تنهایی زندگی میکنه. پسره که حواسش به این دختره که پشت پنجره نشسته و داره موهاشو میمالونه به پرده نبود، از حموم اومده بود... حوله شو انداخت رو تخت و همونطوری لخت واستاد جلو کمدش تا یه لباس پیدا کنه بپوشه. اونم همه بدنشو دید. همه جاشو با دقت نگا کرد. آخه حوصله ش سر رفته بود دلشم یکم گرفته بود، کار دیگه ای که نداشت. پسره آماده شد لباساشو پوشید و اومد تو کوچه. به دوست دخترش تلفن کرد گفت: 20 دیقه دیگه پیشتم. و رفت. و اون همه رو از پشت پنجره نگا کرد. وقتی پسره رفت بازم شروع کرد موهاشو مالیدن به پرده و بقیه ی شعر رو خوند -فکر کنم مثلاً اینجوری: This machine will, will not communicate, These thoughts and the strain I am under, Be a world child, form a circle, Before we all go under, And fade out again and fade out again...- از جلو پنجره بلند شد رفت جلو شومینه نشست. پاهاشو جمع کرد تو شکمش، سرشو گذاشت رو زانوش و فکر کرد به وقتایی که تو میای پیشش. که تا بخوای آماده شی و حرکت کنی، چند نفر فرصت میکنن بدن لختتو ببینن. به شیشه ی ویسکی رو میز نگاه کرد. لازم نبود بلند شه تا برش داره. فقط کافی بود یکم کِش بیاد تا دستش برسه به میز. اما ترجیح داد بلند شه. پا شد واستاد رفت شیشه رو برداشت. لازم نبود سر بکِشَدش. یه لیوان رو کاناپه بود. کافی بود چند قدم بره جلوتر. اما نرفت. سر کشید. دو تا قلپ بزرگ. بعد ویسکیه رو تو دهنش گاز زد. آخه خل بود دوست داشت دیگه. مزه ی تلخیشو دوست داشت. انقدر چیزای تلخ خورده بود که خودشم تلخ شده بود. از نسکافه و قهوه و شکلات تلخ بگیر تا خنده ی تلخ و گریه ی تلخ و عشق تلخ و توی تلخ و..... یاد شعره نصف کارش افتاد؛ ادامه داد؛ -مثلاً اینجوری: Cracked eggs, dead birds, Scream as they fight for life, I can feel death, can see its beady eyes, All these things into position, All these things we'll one day swallow whole, And fade out again and fade out again... - رفت دوباره جلو پنجره نشست. حوصله پرده رو نداشت. با یه حرکت خشنِ دست، پرتش کرد اونور. نشست و زل زد به اتاق پسره. به این فکر میکرد اگه راهو گم کنه و هچوقت نرسه. داشت فکر میکرد اگه یه بار از این بارا، تو راه خونشو گم کنی و دیگه هیچوقت پیداش نکنی!! بقیه ی شعر رو یادش رفت بخونه. آخه خوابش برد همونجوری. -باید مثلاً میگفت: Immerse your soul in love, Immerse your soul in love...

+ 0(-.-)0 ت papa | |

حقیقت اینه که تمام لذتهای عظیم زندگی آدم، جوری طراحی شدن که ضرر فراوان دارند. و پافشاری روی مداومت این لذتها، تخریب کننده اند. به عنوان مثال.... خب خیلی چیزا هست... از لذت داشتن یه دوست دختر خوب بگیر تا لذتِ دیوانه کننده ی خوردن یک چیپس و پنیر بزرگ(با پنیر فراوان).
من اصولاً لذتهای چرب رو به همه چیز ترجیح میدم. اما بعدش دل درد میگیرم، در صورت مداومت هم چاق میشم.

شایان ذکر است که: یه دوست دختر خوب همه ی دردو مرضارو با هم نثارت میکنه؛ از دل دردو سر دردو قلب دردو کمر درد بگیر از اعصاب درد، در آ .

+ 0(-.-)0 ت papa | |

زندگی شاید..
هیچ چی نیست.
همان دایورتِ ناخواستهِ مغز به ماتحت است.
زندگی را.. [شاید]
کشید پایین باید؛ و تف کرد.

م.ر: نوشتن این پست دقیقاً 2 ساعت و 48 دقیقه طول کشید.   :|

+ 0(-.-)0 ت papa | |

آسمان ما خیلی سال است که زمین گیر شده است .... !

+ 0(-.-)0 ت papa | |

من آن شب همه چیز را دیدم. من آن شب کذایی خودم شاهد بودم که چه اتفاقی افتاد. همان شب که مردی به زنی تجاوز کرد. درست در آن لحظه خدا قصد داشت حواس مرا پرت کند که من آن صحنه را نبینم. اما من آن شب همه چیز را دیدم. خدا خوب بود. من آنجا در آغوش خدایم بودم. اما همه چیز را دیدم. چشمهایم را بسته بودم که خدا فکر کند در آغوشش خوابم برده است. اما زیر چشمی همه چیز را دیدم. من آن شب همه چیز را دیدم. همان شبی که مردی به زنی تجاوز میکرد و ...
و من آنطور کودکانه و احمقانه خونسردی خود را حفظ میکردم و در آغوش خدا خوابیدم و فکرش را هم نکردم که چندین ماه دیگر من باید کودک آن زن و مرد باشم.
من آن شب همه چیز را دیدم. خدا با من خوب بود. خدا آن شب مهربانتر بود. بازی میکردیم. میخواست من نبینم که چه اتفاقی می افتد. اما من آن شب همه چیز را با چشم خودم دیدم.
 مدتهاست که میخواهم اعتراف کنم... مدتهاست!

+ 0(-.-)0 ت papa | |

کمی گوشتان را که جلوتر بیاورید، میتوانم راحت تر بگویم: من دلایل قاطعی علیه خودم پیدا کرده ام.

+ 0(-.-)0 ت papa | |

papa

من خیلی درس میخونم.
من زیاد درس میخونم.
من تصمیمم رو گرفتم.
تصمیم گرفتم انقدر درس بخونم تا خیلی با شعور بشم. میخوام انقدر درس بخونم که موفق(!) بشم. انقدر که خیلی پولدار بشم. بعدش میتونم آدم مفید و سازنده ای باشم و سازندگی کنم. اما فقط نمیفهمم که باید چیرو بسازم؟
همه چیرو ساختن قبلاً...
م.ر : من برا چی دارم انقدر درس میخونم؟

+ 0(-.-)0 ت papa | |