|
حماقت يعنی تنبيه همسايه ی کناری، با آتش زدن باغچه ای که به باغ خانه ی تو وصل میشود.
یه نفری(!) تو یه دنیای خیلی طولانی، داره زندگی میکنه و تا آخر عمرش هم زنده ست. اون آدمهای مختلفی رو اطرافش میبینه. مثلاً یه دوستِ نسبتاً صمیمی داره که وقتی یه کاری میکنه -اصلن کلاً وقتی هر کاری میکنه- فوراً شروع میکنه به توجیه کردنش؛ غذاهای چرب میخوره و بعد توجیه میکنه. تند تند غذا میخوره. سرپا غذاشو میخوره. یه شکم گنده داره. موقع نگاه کردن برنامه های مورد علاقه ش حتماً باید یه چیزی بخوره[مثلاً چیپس، پفک، پسته، تخمه، بستنی و..]. درباره ی همه چیز نظر میده. پیتزای قارچ و گوشت دوست داره. عاشق میشه و بعد عشقشو ترک میکنه و برای بقیه توجیه میکنه علت رو. بدجنسی میکنه و بعد توجیه... مثل همونی که نشسته هی با پتک میکوبه تو سر خودش. بهش میگن چرا اینکارو میکنی؟ میگه آخه نمیدونی بعدش که نمیزنم چه کیفی میده. خلاصه که دلش میخواد خودشو و کاراشو اثبات کنه. میخواد همه تاییدش کنن.
من اسمش را میگذارم جان کندن.
من معمولاً هیچ کار خاصی در جهت بهبود وضعیت زندگیم انجام نمیدم. م.ر: تو که منو تحقیر می کردی الان حال کن با زندگی سگیت که هر لحظه ممکنه بچسی توش...
یارو دختره خوش تیپ بود اومد اجازه گرفت که یه تیکه هایی از وبلاگ منو بخونه منم گفتم خواهش میکنم و اینا... از اونا بود که پسرا بهش گیر میدن.پسرای به خطا رفته شاید البته! خوش تیپ بود ولی به جای اینکه بهش حسودیم شه حس کردم بیچاره چقد دوس داره جای من باشه. اصلا من فک میکنم خیلیا دوس دارن جای من باشن.. فک که نه حس میکنم.. البته.. به اندازه همه جا هست.. اصولا انسانهای اوسکل میخوان جای کس دیگه باشن...
دیشب خواب دیدم مزرعه مون آتیش گرفته/ تو هم رفته بودی شهر/
دو سال پیش، همین موقع ها: م.ر: نسبت به اون موقع چیزی عوض نشده کماکان. اما به اندازه دو سال پیر تر شدم.
یه روز یه نفری(!) تو یه دنیای خیلی خوابالود و کِسِل، تو اتاقش نشسته بود. -اون همیشه تو اتاقش میشینه؛ تنهایی- اتاقش یه پنجره داره با یه سکو جلوش،که میتونه بشینه و یواشکی بیرونو نگاه کنه بدون اینکه کسی ببینتش. اون یه روز دلش تنگ شده بود شایدم دلش گرفته بود؛ [خب آدم چه بدونه]. اومد نشست رو این سکوئه و پرده رو هم انداخت رو سرش -دوست داشت از این خُل خُل بازیا-. داشت همینطور موهاشو میمالوند به پرده و سرشو تکون میداد و برا خودش شعر میخوند -فکر کنم مثلاً داشت میخوند: Rows of houses, all bearing down on me, I can feel their blue hands touching me, All these things into position, All these things we'll one day swallow whole, And fade out again and fade out...- که یه دفعه چشمش افتاد به این خونه روبروییه که یه پسره توش تنهایی زندگی میکنه. پسره که حواسش به این دختره که پشت پنجره نشسته و داره موهاشو میمالونه به پرده نبود، از حموم اومده بود... حوله شو انداخت رو تخت و همونطوری لخت واستاد جلو کمدش تا یه لباس پیدا کنه بپوشه. اونم همه بدنشو دید. همه جاشو با دقت نگا کرد. آخه حوصله ش سر رفته بود دلشم یکم گرفته بود، کار دیگه ای که نداشت. پسره آماده شد لباساشو پوشید و اومد تو کوچه. به دوست دخترش تلفن کرد گفت: 20 دیقه دیگه پیشتم. و رفت. و اون همه رو از پشت پنجره نگا کرد. وقتی پسره رفت بازم شروع کرد موهاشو مالیدن به پرده و بقیه ی شعر رو خوند -فکر کنم مثلاً اینجوری: This machine will, will not communicate, These thoughts and the strain I am under, Be a world child, form a circle, Before we all go under, And fade out again and fade out again...- از جلو پنجره بلند شد رفت جلو شومینه نشست. پاهاشو جمع کرد تو شکمش، سرشو گذاشت رو زانوش و فکر کرد به وقتایی که تو میای پیشش. که تا بخوای آماده شی و حرکت کنی، چند نفر فرصت میکنن بدن لختتو ببینن. به شیشه ی ویسکی رو میز نگاه کرد. لازم نبود بلند شه تا برش داره. فقط کافی بود یکم کِش بیاد تا دستش برسه به میز. اما ترجیح داد بلند شه. پا شد واستاد رفت شیشه رو برداشت. لازم نبود سر بکِشَدش. یه لیوان رو کاناپه بود. کافی بود چند قدم بره جلوتر. اما نرفت. سر کشید. دو تا قلپ بزرگ. بعد ویسکیه رو تو دهنش گاز زد. آخه خل بود دوست داشت دیگه. مزه ی تلخیشو دوست داشت. انقدر چیزای تلخ خورده بود که خودشم تلخ شده بود. از نسکافه و قهوه و شکلات تلخ بگیر تا خنده ی تلخ و گریه ی تلخ و عشق تلخ و توی تلخ و..... یاد شعره نصف کارش افتاد؛ ادامه داد؛ -مثلاً اینجوری: Cracked eggs, dead birds, Scream as they fight for life, I can feel death, can see its beady eyes, All these things into position, All these things we'll one day swallow whole, And fade out again and fade out again... - رفت دوباره جلو پنجره نشست. حوصله پرده رو نداشت. با یه حرکت خشنِ دست، پرتش کرد اونور. نشست و زل زد به اتاق پسره. به این فکر میکرد اگه راهو گم کنه و هچوقت نرسه. داشت فکر میکرد اگه یه بار از این بارا، تو راه خونشو گم کنی و دیگه هیچوقت پیداش نکنی!! بقیه ی شعر رو یادش رفت بخونه. آخه خوابش برد همونجوری. -باید مثلاً میگفت: Immerse your soul in love, Immerse your soul in love...
حقیقت اینه که تمام لذتهای عظیم زندگی آدم، جوری طراحی شدن که ضرر فراوان دارند. و پافشاری روی مداومت این لذتها، تخریب کننده اند. به عنوان مثال.... خب خیلی چیزا هست... از لذت داشتن یه دوست دختر خوب بگیر تا لذتِ دیوانه کننده ی خوردن یک چیپس و پنیر بزرگ(با پنیر فراوان).
زندگی شاید..
آسمان ما خیلی سال است که زمین گیر شده است .... !
من آن شب همه چیز را دیدم. من آن شب کذایی خودم شاهد بودم که چه اتفاقی افتاد. همان شب که مردی به زنی تجاوز کرد. درست در آن لحظه خدا قصد داشت حواس مرا پرت کند که من آن صحنه را نبینم. اما من آن شب همه چیز را دیدم. خدا خوب بود. من آنجا در آغوش خدایم بودم. اما همه چیز را دیدم. چشمهایم را بسته بودم که خدا فکر کند در آغوشش خوابم برده است. اما زیر چشمی همه چیز را دیدم. من آن شب همه چیز را دیدم. همان شبی که مردی به زنی تجاوز میکرد و ...
من خیلی درس میخونم.
|
About![]()
تو ساکت باش و هیچ نگو من در سکوت بهتر میشنوم٬ تو را Archivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
خونه خودم ( مرگستان ) |