تبليغاتX
___________________-.-__________________

___________________-.-__________________

ساعت 2 نصفه شب دقیقاً وقتی تنهایی رو تختش دراز کشیده و از سر شب داره با خودش کلنجار میره که بخوابه ولی نتونسته، تلفن میکنه میگه: «حالم خیلی خوبه. الان دو هفته س که بهت فکر نمیکنم. احساس خوبی دارم... »
فکر کن!

+ 0(-.-)0 ت papa | |

papa

دیگه تموم شد.
ما دیگه نه مترسک داریم. نه مزرعه داریم. نه گاو داریم. نه گندمزار داریم.
دیگه همه شون تموم شد.
ما از الان به بعد یه چیزای بهتری داریم ولی.

م.ر: این «سرزمین سبز» رو که میبینم.. حس خوب دارم.
م.ر: این آهنگ تیتراژ پایانی «مدار صفر درجه» رو که گوش میدم، خیلی دوس دارم.
مخصوصاً: مـ ـ ـ ـن عـ ـ ـ ـ ـ ـاشـ ـ ـ ـ ـق چَـ ـ ـ ـ ـشـ ـ ـ ـ ـمَـ ـ ـ ـ ـت شـ ـ ـ ـ ـدم نه عقل بود و نه دلـ ـ ـ ـی ــ/
 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

papa

اینجا الان مزرعه مونه. ما باز وحشی شدیم دوئیدیم اومدیم اینجا. من رفتم پیش مترسکه. درد دل میکرد. از مزرعه میگفت، از گندمزار، از کلاغا، از خورشید، از آفتاب، از اینکه به صلیب کشیدنش، از تو، از من.... کلی حرف زد.
گوشام پر از حرف شدن.
نگاهم بهش میفهمونه که یه قربانیه. مترسکا کلاً قربانین همیشه.
من بهش گفتم که نمیدونم اون قربانیه اما دارم اینو با تمام وجود حسش میکنم.
بهش گفتم که فقط کافیه ما دو تا دیوونه سردمون بشه تا دیگه هیچی برامون مهم نباشه. اون وقته که مزرعه رو آتیش میزنیم تا ناله های اون گرممون کنه.
غصه ش شد. چشماش خیس شد. خیسی چشاشو بوسیدمو اومدم تو کلبه.
تو خوابیده بودی کنار شومینه روی همون کاناپه سه نفرهه که دیگه لازم نیست خودتو مچاله کنی تا توش جا بشی. یه میوه ی کاج انداختم تو شومینه. حالا کلبه مون پر شد از بوی خوب.
لبخند زدم... از رو رضایت کامل
رفتم پشت پنجره
دماغم رو چسبونم به شیشه
داشتم به تو فکر میکردم... مترسکه رو نگا میکردم
بعدش همینطور که دماغم چسبیده بود به شیشه و داشتم بهت فکر میکردم یه دفعه تو بیدار شدی
اومدی کنارم واستادی دستتو انداختی دور کمرم
نگا کردیم همدیگرو... لبخند زدیم
برگشتم طرفت
دو تا دستاتو گذاشتی رو شونه های من
پیشونیتو چسبوندی به پیشونیم
چشاتو بستی...
بعد همینطور که منم چشامو بسته بودم و پر بودم از حسای خوب، یهویی بُدو رفتی منم کشوندی سمت خودت
خندیدیم
رفتی کنار شومینه رو زمین نشستی منم انداختی تو بغلت
خندیدیم
بوسیدمت آروم
لباتو...
پاشدی رفتی... با دو تا لیوان ویسکی برگشتی
به یخای توش نگاه کردم
مست شده بودن
کوچیک شده بودن و شفاف
لیوانو تکون دادم -صدای یخا رو دوست دارم-
تو هم لیوانتو تکون دادی
داشتیم نگاشون میکردیم فقط
بعد لیوانارو گذاشتیم رو زمین
هلت دارم عقب
خوابیدی رو زمین
منم افتادم روت
خندیدم من.. تو هم خندیدی؛ چقد قشنگ میخندی :*
دستامو حلقه کردم دور گرنت... یه جوری  که نتونی از هم بازشون کنی....
بوسیدمت... لباتو... گردنتو....
غلتیدیم
خوردیم به لیوانا
ریختن رو زمین
یخا کوچولو شده بودن
مست مست ِ شفافِ کوچولوی راستگو
با کف کلبه عشقبازی کردن
نگاشون کردیم
تو هم ذوب شدن
خنده مون گرفت
همین!
رفتیم خوابیدیم.

+ 0(-.-)0 ت papa | |