تبليغاتX
___________________-.-__________________

___________________-.-__________________

papa

آقاي پدر! در کمال احترام خواهشمندم اينقدر لب و لوچه ي غير

پاستوريزه ، و سار و سيبيل سيخ سيخي آهار نشدتون را به سر و

 صورت حساس من نماليد !

خانوم مادر! جيغ زدن شما هنگام شناسايي اجسام داخل خانه توسط

حس چشايي من، نه تنها کمکي به رشد فکري من نمي کنه، بلکه

براي دبي شير شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک

هم يکي از اجسام داخل خانه محسوب مي شود!

پدر محترم! هنگام دستچين کردن ميوه، از دادن من به بغل اصغر آقاي

 سبزي فروش خودداري نماييد. چشمهاي تلسکوپي، گوشهاي ماهواره

 اي و سيبيلهاي دم الاغي اش مرا به ياد قرضهاي شما مي اندازد!

مخصوصاً وقتي که چشمهاي خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و

لبهايش " بول بول بول بول" مي کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهي

 کف شامپو تو چشت! شب بخوابي خواب بد ببيني! جيش کني تو

 شلوارت!

مادر محترم! شصت پا وسيله اي است شخصي، که اختيارش رو دارم!

 لطفاً هرگاه سعي در خوردن شصت پاي شما نمودم، گير بدهيد!

آقاي پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جاي پرت کردن قابلمه و ماهي

 تابه به روي زمين، از چيني هاي توي کابينت استفاده نماييد! اکشن

بودن دعوا به همين چيزاست!

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ي زياد پرهيز نماييد! اين عمل نه تنها

براي سلامتي شما خوب نيست، بلکه موجب مي شود که شيرتان

 بوي" بچه سوسک مرده" بدهد.

آقاي پدر! کودکان توانايي کافي براي حفظ جيش خود ندارند و اين

توانايي هنگامي که شما شکم مرا "پووووووف" مي کنيد به حداقل مي

رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!

بر گرفته از وبلاگ :http:/.shazde-koocholoo.blogfa.com

+ 0(-.-)0 ت papa | |

papa

 

من میخواهم یک داستان کوتاه بنویسم.
داستان همان کلاغی که انقدر قصه های کودکیمان را به سر میرساند. او همچنان به خانه اش نرسیده است. من میخواهم یک داستان کوتاه بنویسم از کلاغی که بالاخره یک روز به خانه اش میرسد. این یک داستان کوتاه است که مینویسم. این داستان کوتاهی از یک کلاغ است که تمام قصه های دنیا را به سر رساند و به ته دنیا رسید. این یک داستان کوتاه است و چون خیلی کوتاه است من بیشتر از این نمیتوانم ادامه دهم. این داستان را باید همین الان که کوتاه است خاتمه دهم. متاسفانه من هم مثل شما نفهمیدم چه بر سر کلاغ داستانم آمد. چون این یک داستان کوتاه است. اگر کمی، فقط کمی بلند تر بود میفهمیدیم که چه بر سر کلاغ آمد. متاسفم چون قرار است این یک داستان خیلی کوتاه باشد؛ پایان.

 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

papa

حرفمو با این داستان شروع می کنم :

یه روز سه نفر میرن پیشه خدا، البته نه به خواست خودشون، اونا مرده بودن؛ یه دیوونه، یه فیلسوف و یه درویش.
خدا میگه، میتونید همینجا یه کار رو برای خودتون مشخص کنید و انجام بدید. هرکی بتونه کارشو به خوبی انجام بده میره بهشت و هرکی نه، جهنم. البته باید بگم من هیچ شناختی از شما ندارم. نمیدونم کدوم یکی از شما چی کارس. اینطوری وقتی نتایج و ببینید بهتر میتونید بفهمید که من واقعا خدام و کاملا هم منطقی و عادل.
و البته خدا اینو یادآور میشه، از همه مهمتر اینکه فقط یکی از شما میتونه بره بهشت. دوتای بعدی با این روش سنجیده نمیشن و دیگه نمیتونن هر کاری دلشون خواست بکنن.
فیلسوف کلی عصبانی میشه با صدای محکم میگه، تو چه خدایی هستی که میخوایی اعمال یه عمر زندگی ما رو با همین یه کار بسنجی؟! و غیر از اون چرا یه نفر باید بره بهشت! چرا باید برای بقیه، روشها متفاوت باشه، این عادلانه ست؟
خدا میگه، شما توی دنیا وقت داشتید چیز یاد بگیرید. حالا میتونید یکی از بهترین چیزایی که بلدید رو اجرا کنید، به نظرم این روش بدی نیست! تازه اینم از بخشندگیمه. حالا اگر من خدام، میتونم همه چیتون و از روی همون یه کار بفهمم. در مورد تفاوت روشها هم باید بگم اگر بین شما سه تا فرق هست، پس بین روشهای شناخت شما هم باید فرق باشه. کسی از این روش با موفقیت بیرون میاد که روش شناختش همین روش باشه، و کسی که روش شناختش، این روش باشه باید به بهشت بره.
درویش میگه، تو که نیازی به این تست گرفتنا نداری! برا چی داری این کارو میکنی؟
خدا میگه، زیادم مطمئن نباش، ولی خوب... اگر قرار بود همه چیزو من تعیین کنم. اصلا به دنیا نمیومدید که بخوایید اینطوری تست بدید!
دیوونه میگه اصلا از کجا بفهمیم تو خدایی ؟
خدا میگه آخه وقتی شما میمیرید، چرا اولین نفری که میبینید باید شیطان باشه؟ یا هرکی دیگه؟
دیونه میگه اینکه نشد دلیل!!! خدا هم میگه به درک، نیازی نمیبینم قانعت کنم.
فیلسوف میگه حکایت این امتحانا چیه؟ مگه بنا به عملی که توی دنیا انجام دادیم، همین حالا نباید نتیجه اش رو ببینیم؟
خدا میگه، توی دنیا خودت خیلی چیزا رو دیدی، خیلی چیزا که اتفاق می افتاد ولی حکمتش معلوم نبود. من که خوشم میاد. مثلا احساسات و شور و هیجان و این چیزا که شاید اضافی به نظر بیان _شایدم واقعا اضافی باشن_ همشون کمک کردن که تو خیلی از مسائل غیر احساسی و هیجانی رو بفهمی ولی این دلیل وجودشون نبود. اصلا شاید حکایتی برای وجود اونا در کار نبود!
درویش گفت، ما که توی دنیا همیشه مشغول امتحان شدن و امتحان دادن بودیم!
خدا یه مقدار از کوره در میره و میگه، ای بابا!!! اصلا یه راهه دیگه، میخوایید تو دنیا امتحان بدید؟ بعد مستقیم نتیجه اش رو بعد از مرگ بچشید؟
دیوونه میگه من نمیخوام، همین الان امتحان میدم.
درویش و فیلسوف به اتفاق میگن ما میخواییم.
خدا هم پیش خودش میگه، دفعه ی پیشم که شما دوتا اومدید گفتید یه فرصته دیگه میخواییم، میدونستم این دفعه هم به یه نحوه دیگه همینو میخوایید... و بهشون میگه، باشه، _و تو ی دلش میگه_ احمقا.
فیلسوف و درویش رو برمیگردونه به دنیا، بدون اینکه هیچی یادشون بیاد، مثه یه نوزاد تازه متولد شده.
دیوونه رو هم با همون روش که اول گفت تست میکنه. اما چون دیوونه تنها کسی بود که توی رقابت شرکت میکرد، برنده میشه و میره به بهشت.

+ 0(-.-)0 ت papa | |