تبليغاتX
___________________-.-__________________

___________________-.-__________________

داشتم یه آهنگ قشنگ و با معنا و مفرح گوش میدادم الان.
میگفت: دوست دارم خیلی زیاد، به چشماتم خیلی میاد.

یکی دیگه هم بود میگفت: آخ دلم، آخ دلم، آخ دلم هواتو کرده...
م . ر :بی ادباااااا.

یکی هم بود که: تو چشام زل نزنی، تو رو جون من...

+ 0(-.-)0 ت papa | |

از کودکی تا الان برام سوال بوده که چرا خطهای روی تی تاب مواج هستن !؟ چرا خطوط صاف یا مورب نیستن !

+ 0(-.-)0 ت papa | |

معمولا امیالم، تنبیه را برایم به ارمغان نمی آورد، ولی وقتی تنبیه ام میکردند با تمام قوا مورد معین شده را انجام میدادم، حتی زمانی که مسئول تنبیه وجود نداشت یا خودم تنبیه را معین کرده بودم... بد شد که وقتی مسئول تنبیه میرسید بنا به ذات مسئولیتش با برخوردی غیر منطقی، مورد معین شده را گوشزد و تکرار مینمود. همین امر مفهوم عالی تخلیه شدن در تنبیه را از ذهن من بیرون کرد. از آن پس یادم نمی آید زیر بار هیچ تنبیهی رفته باشم.

نتیجه اخلاقی اینکه فاصله ی بین سیاه و سفید یک تار مو (یا کمتر از آن) نیست، بلکه در ابتدا نه سیاه وجود دارد نه سفید، تا زمانی که یک تفکر متکبر خود را اِعمال مینماید.

+ 0(-.-)0 ت papa | |

تمام سعی پدر و مادر و اطرافیانم برای سهیم کردن من در اجتماع و در واقع زندگی اجتماعی، همیشه بیهوده ماند. من مثل بیگانه ها رفتار کردن و در جزیره ی رابینسون کروزوئه زیست کردن را همیشه به همه چیز ترجیح داده ام. حتی تلاش همه برای تماشا کردن یک اجتماع -هرچند کوچک- هم همیشه عقیم ماند. من هرگز نمیدانم که چرا خودم را سهیم نکرده ام با کسی و درگیر هیچ موضوعی نشده ام. مخالفت کردن و نپذیرفتن از دوران کودکی ام تا نوجوانی و جوانی و پیری به کَرات تکرار شده اند و من هیچ گاه منظور و هدف خود را از این نپذیرفتن ها درک نکردم. من میتوانستم عادی زندگی کنم بدون هیچ نگرانی و  ناراحتی و اضطرابی. اما هرگز جریان زندگی خودخواهانه ام این اجازه را به من نداده است. من برای کارهای مهم ساخته نشده ام. هر دعوت و هر دستی که به سویم دراز شود را رد میکنم. حتی دعوت به یک بازی مختصر یا حتی خوردن جرعه ای شراب به سلامتی یک عشق یا..
تنها اجازه ای که به خودم داده ام، توجه به امور بی معنا و بیهوده بوده است: کشاورزی، کوچ نشینی، تحصیل حقوقی، نواختن موسیقی.
من دوست دارم با نزدیک ترین فرد مورد علاقه ی خودم هم بیگانه باشم -رفتار کنم-. و جزیره ی رابینسون کروزوئه را هم.
 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

زندگی آرامی دارم، تا زمانی که کوچکترین خبری از او نیست. همان احساسی را به او دارم که به موجودی مرده که زنده شدنش محال است. و حالا بعد از مدتها دخالتهایش را در کارهایم لمس میکنم. دوباره او محور اصلی همه زندگی ام شده است. ولی از همه ی آدم ها، از همه ی رهگذرهای کم فرهنگ میدان انقلاب هم حتی بیگانه تر است در کنارم. شاید چون زمانی از همه به من نزدیک تر بوده و بنا به اقتضای محیط، توسطِ اطرافیان ازم رانده شد، انقدر دور مینماید.
همه چیز به طور کامل متوقف است. آنچه می اندیشم و آنچه میگویم، هیچ استقلالی ندارند. فقط بازتاب ناشیانه ای هستند از عواطف بی مزه ی اطرافم.
مدتهاست که هیچ چیز در جای خودش کاربرد ندارد و شلخته بازاریست در سرم. مثلاً همین الان میخواستم فرومایه بودن فعلی ام را بنویسم که بدون اختیار تبدیل شد به افسردگی دیروزم.
شلخته بازاریست... //

+ 0(-.-)0 ت papa | |

papa

+ 0(-.-)0 ت papa | |

 

 

 

papa

+ 0(-.-)0 ت papa | |