تبليغاتX
___________________-.-__________________

___________________-.-__________________

papa

عیب های من بسیار روشن و واضح است اما توضیح دادنش غیر ممکن و یا خیلی مشکل.  پس ترجیحاً در این شرایط سکوت..
 خیلی کم از خانه خارج میشوم مگر در مواقع ضروری. ندرتاً.
بهترین تسلای خاطرم در هر شرایطی: اگر بنا به انجام باشد، رخ میدهد و بلعکس. پس دستِ من که نیست -
حس راننده کامیونی را دارم که پایش در چاله گیر کرده و با چشمهای بیحال به چاله و پایش نگاه میکند و ... تقلای بیهوده. چاله پایش را می بلعد. و مانند صدای پُر رنگِ یک حیوان که از درد فریاد میکشد و با حرکاتی تشنج آمیز سر و گردنش را از فرط وحشت بلند میکند و دوباره با همه ی سنگینی اش به عقب می افتد و در نهایت از خستگی سعی میکند خودش را میان لجن های اطراف مدفون کند.
 پس ترجیحاً در این شرایط سکوت..

+ 0(-.-)0 ت papa | |

papa

یک مکالمه ی جذاب و کاملاً دو جانبه؛
مخاطب من همیشه ساکت است. من حفظ ظاهر میکنم. تمام تلاش من برای پر کردن جای او. تقلید میکنم. ادا در می آورم. ادای خودم را. ادای او را.
این یک مکالمه ی جذاب و کاملاً دو جانبه است. قواعد را هم احتیاط میکنم.
همه ی نوع بشر. دیروز غروب.
پذیرفتن برخی مسائل افکارم را مسخ میکند به کل.
برای مثال پذیرفتن اینکه: طبیعت او چنان است که کم رنج میکشد و طبیعت من هم طوری است که ..
نه اینکه از «رنج» گله ای باشد ها.. نه! فقط پذیرفتن این مسائل برایم دشوار است.
و البته تمام افکارم هم بی ثبات--
شنبه شب. پسر بچه ی 6 ساله. ترکیب صورت. موی مواج. چشمهای سیاه. چهره ای بی همتا.
فرسودگی، فرسودگی، فرسودگی، رخوت...
خب او هم نیازهای خود را دارد.

+ 0(-.-)0 ت papa | |

papa

مطمئناً برای من هم از آن "فرصت های طلایی" به وفور وجود دارد. اگر هم فرض کنیم: به وفور نباشد، دستِ کم وجود که دارد! اما.. من فقط نمیدانم که پس در کدام گوری!؟  __
هرچقدر بیشتر .................... ، بیشتر به هیچ کجای هیچ کسی هم نیست.
و فقط ممکن ها رخ میدهند. و یا بهتر باشد بگویم فقط آنها که رخ میدهند ممکن اند و لاغیر.
بی علاقگی،ملال انگیزی،انعطاف ناپذیری،و من یک موجودِ خشن؛دلواپسی،خوددار،آرامش،آرامش،آرامش،شگفت زده ام.
و نمیدانم من با این دخترکان، با این هم جنس هایم، چه وجه اشتراکی دارم؟! من حتی با خودم هم هیچ چیز مشترکی ندارم.
و تا یادم نرفته است، عرض کنم: شبی در خواب گرگور زامزا را بوسیدم.
این فاصله ها هم دیگر درد آور شده است. هیجان جنسی دارم و اندوه و اندوه و اندوه و تردیدِ محض؛ و دیگر هیچ __

+ 0(-.-)0 ت papa | |

 م . ر :دوستانی که به دلایلی مرده شدند مرده شدن خود را اینتجوری میگویند ...

papa


...ادامه مطلب رو اینجا بخون

+ 0(-.-)0 ت papa | |

papa

چطور آدم میتونه به خودش اجازه بده به کسی ابراز علاقه کنه ؟ البته در شرایطی مثه کپی کردن CD که کپی رایت داره، در کشوری که قانون کپی رایت خیلی جدی گرفته میشه اما رعایت نکردنش اعدام نداره. من دلم میخواست اعدام داشت... سخت و محکم و خشن اما بدون دردسر...

حس یه " لیوان" عرق کرده ی ویسکی پر از قالبهای یخ کاملا یک اندازه با تابش نور لامپ پر مصرف از اونایی که 90 درصد گرما میده روی یه میز حداقل با طرح چوب... مهمترین حسش نگاه کسیه که دلش میخواد ویسکی رو بخوره، و البته مهمترین قسمتش وقتیه که طرف ویسکی رو میخوره و انقدر متمرکز پایین دادن طمع نسبتا عجیب ویسکی میشه که یادش میره چطور لیوان رو گذاشت روی میز! شاید اگه خیلی فکر میکرد به کسی که ویسکی رو نچشیده بود حسودی میکرد، پیش خودشم میگفت حال آنکه ویسکی نچشیده به من حسودی میورزد... اما حس، فقط حس لیوان، شاید بهش بیشتر از همه خوش میگذره.

+ 0(-.-)0 ت papa | |

papa

یه روز دیدم یه جایی بعضیا خیلی قدرت دارن! اصن دارن جولان میدن... شایدم نمیدادن... برا من که مهم نبود! اما ناراحتی بقیه و به رخ کشیدن قدرت و میدیدم... یه مدت گذشت دیدم، ای لعنت... ظاهرا خودم داشتم جولان میدادم... اما واقعا جولان نمیدادم... شاید اون بیچاره هام جولان نمیدادن... ولی من که ازشون ناراحت نشدم... شاید بد نباشه که کسی از منم ناراحت نشه... البته صد در صد اگه کسی ناراحت شد خیلی راحت میگم به درک... اصلا مهم نیست... فقط من از جولان دادن خوشم نمیاد... من که آدم بزرگی نیستم... من فقط میخوام خودم باشم... فقط میخوام کاری به کارم نداشته باشن... چقدر بعضیا خرن یا خودشونو میزنن به خریت ؟ یا احمقن ؟ شایدم خیلی عاقلن، من احمقم. هر گندی هستن وجودشون آزارم میده یا به هر حال حالم ازشون به هم میخوره.

م . ر : بعضی رفتارها نتایج ذات آدمه، اما آدم برای داشتن گذشته ای پاکیزه در آینده ای درخشان، حالا انجامشون نمیده، در حالی که شاید اصلا آینده ی درخشانی براش رقم نخورده باشه. و در حالی که شاید یک انتخاب، تمام این انجام ندادنها رو بی ارزش کنه.

+ 0(-.-)0 ت papa | |

مرگ خوانشی از بودن است . گاهی اوقات ما هستیم که خوابیم . پس باید آن را ببینیم ، و گاهی دیگر خواب است که ما را می بیند . در هر دو، دو چیز به هم می رسند ، که هیچ کدام اجازه ی لمس دیگری را ندارد . فقط حس است که هست . دست ها از ترس نبودن آرزوی بودن دایم دارند . این بودن صرف انرژی است و به انواع موزیکال قابل اجرا ، و در بهترین نوع خود یک متن . با متن می شود شناخت ، این شناخت همان به مرگ رفت است از نبودن چیزی که حالا در متن می شناسیم و بودن ادامه دار می شود . به قول راوی رویا ها ، رویا «ترک چیزی برای نیل به چیزی ... » پس با نوعی ایثار نیز همراه است . مرگ فقط می طلبد ، ما اعجاز می کنیم و او باز نه شناخته می شود و نه چیزی را می شناسد ، این نوع ناشناختگی همه چیز بودن است و فراگیری مطلق .مرگ دایمن خودش را به چیزی خارج از خود ارجاع می دهد ، شاید برای اینکه آنجا ، آن داخل ، خالی است و با استفاده از همین ویژگی تاریکی مطلقش را می نویسد ، متن را می نویساند و بعد با خوانش مجدد آن « تامل من از مرگ بیش تر می شد » و آنوقت « خواندن با مردن خط مشترک دارد » 

م . ر : دست مرگ ، جراحتم را می درد ، آبی های قرمزم را نوازش می کند  

+ 0(-.-)0 ت papa | |

papa

امروز جمعه. تزلزل وحشتناک هستی درونی ام.
فرتوت تر شده ام نسبت به قبل.
اعتماد مبهم. آرزوی مبهم. امید مبهم. روز و شبهای مبهم. همه چیز مبهم است...
زندگی من یک تردیدِ مبهم رنگ و رو رفته ی مضحکِ پیش از تولد است!
م . ر : و من... خسته ام؛ دلیل هم برایش دارم.

+ 0(-.-)0 ت papa | |