|
اینم یه سوال که از چهار سال پیش تو ذهنم بوده : م . ر : آیا از دیدن همدیگر از ته قلبمون خوشحال می شیم ؟
چه می گویند ؟ مثل باد؟…يا مثل همين كه سرت را مي چر خاني و مي بيني كه يكسال گذشته ونه تو هماني كه بودي ونه اينجا همانجايي است كه بالاخره بر تمام ترديد هايت چيره شدي كه ترس هيچگاه زير پوست انديشه ات ندويده بود براي از خود برون شدن… يكي شدن با تمام انديشه هايي كه گاه نواخته اندت و گاه… و آنگاه من پناه آوردم و كلمات هجا هجا خودشان را كشاندند روي صفحه اي كه نه مثل هميشه كه صراحت برنده اي بود كه دست اغماضت را نه هيچگاه ياراي دست يازيدن ونه تورا سفاهتي چنان كه به جنگ صراحتي چنين مقدس بر خيزي … اين شد كه سر انگشتانت با جهان يكه كليد هاي سفيد سياه زرد..…نه به سادگي كه در پس شرمي كشنده براي چنين عريان شدني ،عجين شدندو و تو ياد گرفتي كه روح زبانت را به كلماتي ببخشي كه تكه تكه هاي تو بود… در حاشيه و حالا در مولف مرده… م . ر :تا سال ديگر ومايي كه هستيم؟
یه خواب فقط خواب بود : صبح زود با صدای زنگ از خواب بیدار شدم . ساعت و برداشتم و کوبیدم به دیوار . خودم و تو پَتوم پنهان کردم اما خوابم نمی برد . آخه یکی از ابروهام به اون یکی دیگه می گفت : برگُم شو ... ( دیشب نه ـ یعنی نصف شب با خانمم سر یک قاچ پیتزا با هم دعوا کردیم من میزدم تو سرش و اون هی فُحش می داد محل سگش ندادم و شلوارم کشیدم بالا ) رفتم دستشویی ـ شلوارم رو کشیدم پایین و تمام عُقده های بدنم و خالی کردم . ههِ ههِ ... جاتون خالی یه دو سه کیلو ریدم . شلوارم و کشیدم بالا . دوست دارم شلوارم و بکشم پایین سر لج خانم هم که شده ـ از خونه زدم بیرون اما هر کاری کردم و هر جایی که رفتم نتونستم شلوارم و بکشم پایین . دُم خودم رو گذاشتم رو کولم و برگشتم طرف خونه نزدیک خونه که شدم دیدم یه بــــــــــــویی میاد . اهمیت ندادم چون نتونسته بودم شلوارم و بکشم پایین . رفتم تو خونه دیدم خانمم شلوارش و کشیده پایین تازه فهمیدم اون بــــــــــو ـ بـــوی دماغ سوخته بوده ـ ای کاشک من خانمم بودم ... م . ر : تازه از خواب پا شدم آخه دیگه نتونستم تحمل کنم ... « نامی »
با روژ لب صورتی مات نوشته بود : همه پسرها آشغالند . ديوار دستشويی دانشکده را می گويم. قسمت خواهران. ما در دانشگاه دو رديف دستشويی داريم که با يک تيغه گچی از هم جدا شده اند . تا ترم پيش قسمت راست ،دستشويی های خواهران بود و قسمت چپ متعلق به برادران . اما از وقتی رييس دانشگاه عوض شده دستشويی ها هم جابجا شده اند . حالا دستشويی های سمت راست مال آقايان است و سمت چپ مال خواهران . راستش اين تغيير و تحول به ظاهر بی اهميت و مسخره حالا اسباب سرگرمی شده است . با اين که نمی فهمم داخل دستشويی های عمومی چه حالی بر آدم می گذرد که خلاقيت هنری اش گل می کند و دلش ميخواهد در و ديوار توالت را تزيين کند ولی حالا از اين که می توانم هنر خواهران همکلاسی ام را نيز بر در و ديوار توالت های دانشکده ببينم و آن را با هنر برادران هم دانشگاهی مقايسه کنم خوشحالم . مثلا اين جمله توالت نوشته يکی از خواهران است " بوی بد این دستشويی بد تر از بوی بد مردها نيست " زير اين جمله رايکی ديگر از خواهران هم امضا کرده و نوشته موافقم . همه شان بوی گه می دهند ديوار اين دستشويي ها که تا 3 ماه پیش مال خواهران بود و حالا ما تصاحبش کرده ايم تقريبا پر از نوشته است . جملات عاشقانه ، فحش به پسر های دانشگاه ، به استاد های هيز ، برخی از خواهران حتی در زمان مالکيت دستشويی ها تصاوير زيبايي از چشم و ابرو بر ديوار کشيده اند . ولی يکی از ديوار نوشته ها واقعا محير العقول است. روی همان ديواری که با روژ لب نوشته شده همه پسر ها آشغالند جای لب های غنچه شده ای هم مانده که هر چه فکر کردم نفهميدم کدام هم دانشگاهی احمقی توانشته چنين حماقتی در حق خودش بکند . ديوار دستشويی های قسمت برادران هم البته تا آن جا که يادم می آيد درهنرهای تجسمی و غير تجسمی چيزی از خواهران کم ندارد .مثلا فحش ناموس به خواهران تابلو دانشگاه ، فحش به استاد و شعرهای آنچنانی ايرج ميرزا و برخی شعر های من درآوردی ديگر. روی ديوار های اين قسمت البته چند شعار سياسی و فحش به سياستمداران هم ديده بودم. ولی اوج خلاقيت برادران همدانشگاهی من در تصاوير پورنويي بود که در هر دستشويي می شد چند تا از آنها را ديد . تصاويری چنان با ظرافت که فکر می کنم برای کشيدن هر کدامش دست کم بايد 1 ساعت وقت گذاشت. حالا می فهمم که همدانشگاهی هايم در اين۲ سال چرا ساعت به ساعت دستشويی می رفتند. از حاصل زحمات چهار ساله آنها گنجينه عظيمی فراهم آمده که نياز به نگهداری دارد. به نظرم اگر ورودی های جديد دانشگاه هم اين سنت حسنه توالت نويسی را ادامه دهند بايد در آينده نزديک از ميراث فرهنگی بخواهيم اين بنا را در زمره آثار فرهنگي قرار دهد م . ر : دو سال پيش در فرانسه آدم با ذوقی توالت نوشته های شهر پاريس را تحت عنوان ادبيات مخفی جمع آوری و به شکل کتاب راهی بازار کرد . آن طور که يادم می آيد مضمون توالت نوشته های آنجا هم چيزی نظير نوالت نوشته های خودمان بود. فحش و پورنونگاری و از این جور چیز ها. به نظرم به این می گویند مشترکات فرهنگی .
چقدر آدم میتونه بخواد ... ! تا همین چن وقت پیش انقدرش غیر ممکن به نظر میرسید. م . ر : او میاندیشید که میاندیشیدم که میاندیشید و من میاندیشیدم که میاندیشید که میاندیشیدم. هر دو به خطا رفته بودیم.
م . ر :وقتي که بچه بودم هر شب دعا ميکردم که خدا يک دوچرخه به منبده. بعد فهميدم که اينطوري فايده ندارد. پس يک دوچرخه دزديدم ودعا کردم که خدا مرا ببخشد
این هفت ماه باقیمونده، حکم یه غم هفت ماهٍ ی طولانی رو داره.. پر از بی حوصلگی، خستگی، دل درد، مسخرگی :|
اعضای بدنم یکدیگر را می رانند. تکه تکه شده ام. روی صورتم لبخندی ماسیده است و در حالی که دارد حیرت تُف میکند در گوشه ای می پوکد! و لبهایم روی صندلی تصویر یک سوال مبهم را ترسیم کرده اند و دستم روی تخت در جدالِ هم بستر نشدن با دست دیگر است! و ناخن هایم مشغول کَندن نقشی روی سنگ کنار پنجره هستند و در پایان کار هم بسیار فاتحانه و خون آلود برای خدا لطیفه تعریف میکنند و خیالات شومی را در سر می پرورانند! لولوی پشت شیشه ها هم کنار شب ایستاده است و نگاهش مات به اتاق من است. و من که سعی میکنم بین عضوهایم وحدت ایجاد کنم میدوم در عصر کوچکی هایم! و نقش زوال را مرور میکنم! و بازهم مرور میکنم ... و باز هم ...
م.ر : بعضی وقتا آدم میفهمه، بعضی وقتام نمیفهمه خوب !
|
About![]()
تو ساکت باش و هیچ نگو من در سکوت بهتر میشنوم٬ تو را Archivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
خونه خودم ( مرگستان ) |