|
بچه که بودم همیشه بهم میگفتن: یکی بود، یکی "نبود". الان یکم از زمان اون بچهه میگذره ولی هنوزم یکی بود، یکی "نبود"! من همیشه با اون یکی که "نبود" کار داشتم. اون یکی که بود... خب بود. اون یکی که "نبود"، چرا نبود؟ چرا همیشه یکی وقتی بود، یکی هم باید "نبود" ؟! به خاطر همین یکی "نبود" من هیچ قصه ای بلد نیستم الان. چون همیشه قصه ها رو برام با یکی بود یکی "نبود" شروع میکردن. من تو همون خط اول STOP میکردم و با خودم میگفتم: چرا یکی بود، یکی نبود؟! اون که بود که بود.. اون که "نبود"، اگر باید بود، پس چرا نبود؟ اگرم اصلاً نباید بود، که خب پس چرا میگن یکی بود یکی "نبود"؟ میگفتن یکی بود-نقطه- یعنی میگم که دیگه ادامه ش نمیدادن که یکی بود یکی "نبود". خب اون اصلاً نباید میبود. پس: یکی بود. و انقدر با خودم فکر میکردم که خوابم میبرد و دفعه ی بعد بازم توی همون خط اول، سر ِ یکی بود یکی "نبود" گیر میکردم. نه البته! سر یکی بود، نه! سر یکی "نبود"ش گیر میکردم. دیروز که اون بچهه هی تو بغلم نق نق میکرد، پیش خودم فکر کردم چیکارش کنم که از صدا بیفته!! ناخوداگاه بهش گفتم یکی بود یکی "نبود"... بعدش هرچقدر فکر کردم بقیه ش یادم نیومد. برای چند لحظه احساس کمبود کردم که چرا در کودکی برام قصه تعریف نکردن که من بلد باشم این جور مواقع یه چیزی بگم. بعد یادم اومد که اون یکی بود یکی "نبود" ِ همیشه با اینکه "نبود" اما بدجوری خوابم میکرد و هیچی از قصه نمیفهمیدم و احساس کمبودم از بین رفت....
دیشب یک مراسم خیلی مهم داشتم. ساعتش دقیقاً 3:7 صبح بود، که من این را به دلیل مشغله ی فراوان فراموش کردم. ساعت 3 از خواب پریدم و فوراً بدون داشتن هیچگونه آمادگی و آرامشی چراغ را روشن کردم و ایستادم روبروی آینه و پس از نگاهی نسبتاً طولانی به چشمهایش.. شروع کردم. برنامه مان سخن درباره ی ... بود. ولی من چون 7 دقیقه فرصت داشتم، آن 7دقیقه هم فقط صرف دم اسبی کردن موهایم شد(چونکه خیلی کوتاه است نمیشد.. آخرش هم نشد. ولی 7دقیقه زمان صرفش کردم و همین کافی بود.) متاسفانه نتوانستم کاغذهایم را پیدا کنم.همان هایی را میگویم که درباره ی ... نوشته بودم. تمام احساساتم را هم بیان کرده بودم و چند روزی بود که مرتبشان کرده بودم به مناسبت دیشب. به ناچار کاغذهای دیگری را برداشتم و آغاز کردم. همه چیز خوب و مرتب پیش رفت و البته خیلی فاتحانه. اما مشکل من این است که همه چیز را نادرست جلوه دادم. چونکه احساسات واقعی ام را فکر کنم مادرم هنگام مرتب کردن اتاقم، با بی حوصلگی از بین برده بود. ــ حقیقتش را بخواهی اتاقم چند ماهی میشود که مثل همین حالا خیلی نا مرتب و درهم و برهم و بی نظم و بسیار آَشفته است. بطوری که هیج کار مفیدی نمیتوان در آن انجام داد که البته این موضوع اهمیت چندانی هم ندارد. فقط اینجا سوالی که مطرح میشود این است که: اتاق هم که مرتب نشده است. پس کاغذهایم کو؟ چه شدند؟ اگر کار مادر نیست پس چه کسی آنها را نابود کرده است؟ و اصلاً کسی آنها را نابود کرده است؟ و شاید کاغذی در کار بوده است اصلاً؟ چیزی نوشته شده توسط من بر کاغذی وجود دارد حقیقتاً؟ــ م . ر : با تمام این احوال، من غمگین نیستم ها. فقط فرو رفتن در لجن را عمیق تر مزه مزه میکنم
من از او فرار میکردم، از امیال و از پاکی او. زمان گذشت و من زنهای بسیاری را دوست داشتم. هنگامی که آنها مرا در آغوش میگرفتند و میپرسیدند که آیا آنها را فراموش نخواهم کرد. میگفتم "آری، فراموشت خواهم کرد". اما تنها کسی که هیچ وقت او را فراموش نخواهم کرد، کسی بود که هرگز نپرسید
من پنیکیو ۱۲۰ساله نام پدر : ژپتو نام مادر : درخت (قابل توجه اونایی که به دنبال مادر می گردند ) نمی دونم در این دنیا چند نفر من را می شناسند ولی این را میدونم که شده ام یک شخصیت تاریخی بد ـ یک درس عبرت برای بچه ها ( هی بچه جون اگه دروغ بگی دماغت مثل پینیکیو دراز می شه هاااا)دماغ ... یک دروغ سنجی که نه تنها قشنگ نیست بلکه مایه مصیبت هم می شود . آره ِ من همان ژسر بچه چوبی هستم که همیشه آرزو داشته ام آدم بشوم . چرا؟چون می خواستم دیگه سوژه عام و خاص نشوم ِ چون می خواستم از دست اوون گربه نره و روباه مکار در امان باشم ِ چون دیگه نمی خواستم تبدیل به خر عروسک خیمه شب بازی شم. هه ... حالا من به آرزوم رسیدم جدی جدی آدم شده ام یک آدم واقعی . فکر می کردم اگر آدم بشوم دیگر هیچ وقت دماغم دراز نمی شود ِ ولی حالا چی افتادم وسط دماغ های دراز. همونجا می شینم و از ته دل داد می زنم ِ من پینکی ار آدم شدن خودم پشیمانم ... دلم ... دلم ... راستش رو بخواین دلم برای خودم تنگ شده . آمده ام در دنیای آدم ها که چی بشه ؟؟؟؟؟؟؟ که چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟ اونا چه گُهی خوردن که من می خوام بخورم !!!!! اینجا نه خبری از فرشته مهربونه و نه خبری از جینا که از دست خنگی من حرص و جوش بخورند نه هم خبری از درخت پول و شهربازی بچه ها !!باور کنید حتی دلم برای گربه نره و روباه مکار تنگ شده . ای کاشک که آدم نمی شدم . اصلا" مگه همان آدما نبودن که می خواستن چه بلاهایی سرم بیارند مگه همون لعنتی ها نبودن که منو تبدیل به خر و عروسک خیمه شب بازی . تازه یک بار هم می خواستن منو بندازن تووو آتیش خدا بگم چی کارتون کنه ژپتو که منو ساختی . تو این ۱۲۰ سال که منو نوشتن و ساختن یک قطره آب خوش از گلوم پایین نرفته کاشک فکر نوشتن من توو ذهنت نمی اومد ِ کارلوکلودی اینجا هر چقدر هم حقه باز و دغل باشم به پای این آدما نمی رسم هر چقدر هم دماغم دراز بشه پیش دماغ اینها قد یک چوب کبریتِ آخه آدما ...
امروز چرخش روزگار قابل رویت بود. نیازی به تلسکوپ یا میکروسکوب هم نبود ! چرا همون موقع حدس نزدم ؟
این مرده ها دست به دامن تو شدم ای ح .. ن
این روزا فقط و فقط به خاطر نعمت دیوانگی خدارو شکر میکنم ...نعمتی که آدم میتونه باهاش همه چیز رو بدست بیاره . دیوانگی نعمت تنهایی رو به همراه داره و همچنین موهبت هایی مثل اشک ، حقیقت و ... خیلی چیزای دیگه ! دیوانگی وقتی بیاد خیلی چیزهای دیگه رو هم از بین میبره مثل اسارت ، دهن بینی ، خودخواهی ، حسادت و... من میخوام یک دیوانه ی به تمام معنا باشم یک تکامل یافته ی واقعی ...
بلی احساس پشیمانی میکنم. بله. احساس پشیمانی میکنم.
عشق، صریح ترین توهم است! توهم انتخاب آ د م ی از میان آ د م ها..
|
About![]()
تو ساکت باش و هیچ نگو من در سکوت بهتر میشنوم٬ تو را Archivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
خونه خودم ( مرگستان ) |