تبليغاتX
___________________-.-__________________

___________________-.-__________________

papa

 

 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

papa

+ 0(-.-)0 ت papa | |

بچه که بودم همیشه بهم میگفتن: یکی بود، یکی "نبود". الان یکم از زمان اون بچهه میگذره ولی هنوزم یکی بود، یکی "نبود"! من همیشه با اون یکی که "نبود" کار داشتم. اون یکی که بود... خب بود. اون یکی که "نبود"، چرا نبود؟ چرا همیشه یکی وقتی بود، یکی هم باید "نبود" ؟! به خاطر همین یکی "نبود" من هیچ قصه ای بلد نیستم الان. چون همیشه قصه ها رو برام با یکی بود یکی "نبود" شروع میکردن. من تو همون خط اول STOP میکردم و با خودم میگفتم: چرا یکی بود، یکی نبود؟! اون که بود که بود.. اون که "نبود"، اگر باید بود، پس چرا نبود؟ اگرم اصلاً نباید بود، که خب پس چرا میگن یکی بود یکی "نبود"؟ میگفتن یکی بود-نقطه- یعنی میگم که دیگه ادامه ش نمیدادن که یکی بود یکی "نبود". خب اون اصلاً نباید میبود. پس: یکی بود. و  انقدر با خودم فکر میکردم که خوابم میبرد و  دفعه ی بعد بازم توی همون خط اول، سر ِ یکی بود یکی "نبود" گیر میکردم. نه البته! سر یکی بود، نه! سر یکی "نبود"ش گیر میکردم. دیروز که اون بچهه هی تو بغلم نق نق میکرد، پیش خودم فکر کردم چیکارش کنم که از صدا بیفته!! ناخوداگاه بهش گفتم یکی بود یکی "نبود"... بعدش هرچقدر فکر کردم بقیه ش یادم نیومد. برای چند لحظه احساس کمبود کردم که چرا در کودکی برام قصه تعریف نکردن که من بلد باشم این جور مواقع یه چیزی بگم. بعد یادم اومد که اون یکی بود یکی "نبود" ِ همیشه با اینکه "نبود" اما بدجوری خوابم میکرد و هیچی از قصه نمیفهمیدم و احساس کمبودم از بین رفت.... 
خلاصه بچهه هم ساکت شد. فکر کنم اونم فکر میکرد به اینکه این پارادوکس مسخره دیگه چیه که یکی وقتی بود بلافاصله یکی هم "نبود". چه ضرورتی داشت که اگر یکی "نبود" ما اسمشو ذکر کنیم که مثلاً: یکی "نبود" ؟ اصلاً داشت به این فکر میکرد که این دنیا هم که همیشه ی خدا یه جاش میلنگه. تا همیشه یکی "بود" یکی هم "نبود". فکر کنم خیلی بدش اومد... آخه همون موقع مُرد! اون یکی که "نبود" و همیشه منو خواب میکرد باعث شد بمیره فکر کنم... وگرنه........
خب من خوابم گرفته...
 یکی بود یکی "نبود"....

+ 0(-.-)0 ت papa | |

دیشب یک مراسم خیلی مهم داشتم. ساعتش دقیقاً 3:7 صبح بود، که من این را به دلیل مشغله ی فراوان فراموش کردم. ساعت 3 از خواب پریدم و فوراً بدون داشتن هیچگونه آمادگی و آرامشی چراغ را روشن کردم و ایستادم روبروی آینه و پس از نگاهی نسبتاً طولانی به چشمهایش.. شروع کردم. برنامه مان سخن درباره ی ... بود. ولی من چون 7 دقیقه فرصت داشتم، آن 7دقیقه هم فقط صرف دم اسبی کردن موهایم شد(چونکه خیلی کوتاه است نمیشد.. آخرش هم نشد. ولی 7دقیقه زمان صرفش کردم و همین کافی بود.) متاسفانه نتوانستم کاغذهایم را پیدا کنم.همان هایی را میگویم که درباره ی ... نوشته بودم. تمام احساساتم را هم بیان کرده بودم و چند روزی بود که مرتبشان کرده بودم به مناسبت دیشب. به ناچار کاغذهای دیگری را برداشتم و آغاز کردم. همه چیز خوب و مرتب پیش رفت و البته خیلی فاتحانه. اما مشکل من این است که همه چیز را نادرست جلوه دادم. چونکه احساسات واقعی ام را فکر کنم مادرم هنگام مرتب کردن اتاقم، با بی حوصلگی از بین برده بود. ــ حقیقتش را بخواهی اتاقم چند ماهی میشود که مثل همین حالا خیلی نا مرتب و درهم و برهم و بی نظم و بسیار آَشفته است. بطوری که هیج کار مفیدی نمیتوان در آن انجام داد که البته این موضوع اهمیت چندانی هم ندارد. فقط اینجا سوالی که مطرح میشود این است که: اتاق هم که مرتب نشده است. پس کاغذهایم کو؟ چه شدند؟ اگر کار مادر نیست پس چه کسی آنها را نابود کرده است؟ و اصلاً کسی آنها را نابود کرده است؟ و شاید کاغذی در کار بوده است اصلاً؟ چیزی نوشته شده توسط من بر کاغذی وجود دارد حقیقتاً؟ــ
خب راستش.. من الان حس خوبی ندارم  از اینکه دیشب سرم را بالا گرفتم(دقیقاً مثل کسی که وسط دریا در حال غرق شدن است و مدام تلاش میکند تا سرش را بالا بگیرد و به بالا نگاه کند) و با خونسردی و لبخندی حماقت آمیز انقدر گند کاری انجام دادم. و پس از ساعتها حرف زدن، هیچ سخن درستی درباره ی ... بیان ننمودم. من واقعاً شرم زده ام. در عین حال هم.. خیلی خوابم می آید... ساعت 1:55بامداد است. صدای نفس هایم خیلی بلند است امشب و من تمام سعی ام را میکنم که  این چند خط زودتر تمام شود تا پناهم را ببرم و پرت کنم به رختخوابم.

م . ر : با تمام این احوال، من غمگین نیستم ها. فقط فرو رفتن در لجن را عمیق تر مزه مزه میکنم

+ 0(-.-)0 ت papa | |

 

papa

+ 0(-.-)0 ت papa | |

من از او فرار میکردم، از امیال و از پاکی او. زمان گذشت و من زنهای بسیاری را دوست داشتم. هنگامی که آنها مرا در آغوش میگرفتند و میپرسیدند که آیا آنها را فراموش نخواهم کرد. میگفتم "آری، فراموشت خواهم کرد". اما تنها کسی که هیچ وقت او را فراموش نخواهم کرد، کسی بود که هرگز نپرسید

+ 0(-.-)0 ت papa | |

من پنیکیو ۱۲۰ساله

نام پدر : ژپتو

نام مادر : درخت (قابل توجه اونایی که به دنبال مادر می گردند )

نمی دونم در این دنیا چند نفر من را می شناسند ولی این را میدونم که شده ام یک شخصیت تاریخی بد ـ یک درس عبرت برای بچه ها ( هی بچه جون اگه دروغ بگی دماغت مثل پینیکیو دراز می شه هاااا)دماغ ... یک دروغ سنجی که نه تنها قشنگ نیست بلکه مایه مصیبت هم می شود .

آره ِ من همان ژسر بچه چوبی هستم که همیشه آرزو داشته ام آدم بشوم . چرا؟چون می خواستم دیگه سوژه عام و خاص نشوم  ِ چون می خواستم از دست اوون گربه نره و روباه مکار در امان باشم  ِ

چون دیگه نمی خواستم تبدیل به خر عروسک خیمه شب بازی شم.

هه ... حالا من به آرزوم رسیدم جدی جدی آدم شده ام یک آدم واقعی . فکر می کردم اگر آدم بشوم دیگر هیچ وقت دماغم دراز نمی شود  ِ ولی حالا چی افتادم وسط دماغ های دراز.

همونجا می شینم و از ته دل داد می زنم  ِ من پینکی ار آدم شدن خودم پشیمانم ... دلم ... دلم ...

راستش رو بخواین دلم برای خودم تنگ شده . آمده ام در دنیای آدم ها که چی بشه ؟؟؟؟؟؟؟ که چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟      اونا چه گُهی خوردن که من می خوام بخورم !!!!!

اینجا نه خبری از فرشته مهربونه و نه خبری از جینا که از دست خنگی من حرص و جوش بخورند نه هم خبری از درخت پول و شهربازی بچه ها !!باور کنید حتی دلم برای گربه نره و روباه مکار تنگ شده . ای کاشک که آدم نمی شدم . اصلا" مگه همان آدما نبودن که می خواستن چه بلاهایی سرم بیارند مگه همون لعنتی ها نبودن که منو تبدیل به خر و عروسک خیمه شب بازی . تازه یک بار هم می خواستن منو بندازن تووو آتیش خدا بگم چی کارتون کنه ژپتو که منو ساختی .

تو این ۱۲۰ سال که منو نوشتن و ساختن یک قطره آب خوش از گلوم پایین نرفته کاشک فکر نوشتن من توو ذهنت نمی اومد  ِ کارلوکلودی

اینجا هر چقدر هم حقه باز و دغل باشم به پای این آدما نمی رسم هر چقدر هم دماغم دراز بشه پیش دماغ اینها قد یک چوب کبریتِ آخه آدما ... 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

امروز چرخش روزگار قابل رویت بود. نیازی به تلسکوپ یا میکروسکوب هم نبود ! چرا همون موقع حدس نزدم ؟

+ 0(-.-)0 ت papa | |

 

                                                         این مرده ها

 

                                        دست به دامن تو شدم ای ح .. ن

+ 0(-.-)0 ت papa | |

این روزا فقط و فقط به خاطر نعمت دیوانگی خدارو شکر میکنم ...نعمتی که آدم میتونه باهاش همه چیز رو بدست بیاره . دیوانگی نعمت تنهایی رو به همراه داره و همچنین موهبت هایی مثل اشک ، حقیقت و ... خیلی چیزای دیگه ! دیوانگی وقتی بیاد خیلی چیزهای دیگه رو هم از بین میبره مثل اسارت ، دهن بینی ، خودخواهی ، حسادت و...

من میخوام یک دیوانه ی به تمام معنا باشم ...

یک تکامل یافته ی واقعی ...  

 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

بلی احساس پشیمانی میکنم. بله. احساس پشیمانی میکنم.
خب راستش، نه! دقیقاً مشکل همینجاست که من ابداً احساس پشیمانی نمیکنم. هیچوقت. همه چیز را فقط سرزنش میکنم، اما در پذیرفتنش هم اِبایی ندارم. یعنی حتی مسئله ای به این مهمی که: "درونم به هیچ وجه برای بیرونم ساخته نشده است." را هم بدون آنکه کسی را مقصر بدانم، تحمل میکنم و فقط همه را ریشخند و سرزنش میکنم. اما احساس پشیمانی،نه؛ متاسفانه. این خیلی بد است. حس پشیمانی خوبم میکند. قطعاً. باعث میشود همه چیز به حالت تعادل برگردد. این یعنی آرامش. اما خب... حتی مسئله ای به این مهمی که: "درونم به هیچ وجه برای بیرونم ساخته نشده است" را هم بدون آنکه کسی را مقصر بدانم، تحمل میکنم. درونم که مادرزادی نیست. بدبختانه به این نتیجه رسیده ام که اکتسابی هم نیست. اما با بیرونم سنخیتی هم ندارد. بیرونم گاهاً خیلی ناقص است. یعنی ناقص تر هم میشود اما در درونم هیچ پشیمانی وجود ندارد از این بابت. فقط سرزنش میکنم و به بادِ ریشخند میگیرم همه را. چونکه این "همه" مقصرند، اما من بدون آنکه کسی را مقصر بدانم تحمل میکنم و سرزنش. در ضمن این "همه" حتی شامل تمامی ِ عابرانی که فقط یکبار در خیابان از کنارم گذشته اند و من هر کاری کنم، اصلاً به یادشان نمی آورم هم میشود.
خیلی احساس پشیمانی_ ....
خب راستش، نه! دقیقاً مشکل همینجاست که من ابداً احساس پشیمانی نمیکنم. هیچوقت...!

+ 0(-.-)0 ت papa | |

عشق، صریح ترین توهم است! توهم انتخاب آ د م ی از میان آ د م ها..
بخواهم در یک جمله بگویم، فکر میکنم  اینگونه شود: " عشق، توهم ِ انتخاب{ی}، برای تجسم خوب{ی}هاست."
عاشق میشویم که دوست داشتنیهامان را مُتِوَهِمانه(!)، به زیبایی، تجسم کنیم!
در واقع: توهم ِ انتخابِ یکی از بین همه، برای تجسم ِ چیزهایی که گاهاً دوست میداریم و میخواهیم، در او !؛

+ 0(-.-)0 ت papa | |

  • every night when the world dreaming, i close my eyes and think of you.
  • If the wish i cast upon the brightest star could magically come true the dawn would bring me closer to you.
  • There's no where that I'd rather. be than with you.
  • your lips against mine, your arms sheltering me.
  • there's a special place in my heart. where your lught always burns bright.
  • and hough to day were far apart.
  • you'll warm.
  • my dreams to night....

+ 0(-.-)0 ت papa | |