|
دلم یه عشق فوری میخواد. شاید یه جورایی Fast Love منظورمه... از این حِسا الان، میخوام خب...
بعضی وقتا خیلی از فکرای مهم زندگی میتونه بستگی به سایز شلوار آدم داشته باشه، بعضی وقتام به قد آدم ! بعضی وقتام آدم میره تو یه مهمونیه 3 نفره که نهایت میشه 4 نفر... بعد میبینه بعضیا چقدر همه چی رو ساده میگیرن بعد بعضیا چقدر بعضی چیزا براشون مهمه ؟ بعد آدم نمیدونه کدوم کارو باید بکنه ؟ بی خیال باشه ؟ یا بی خیاله بی خیالی بشه !؟
عمو یادگار/ مَردِ کینه دار/ مستی یا هشیار !؟/ خوابی یا بیدار !؟/
زندگی با مرده ها زیباست ...
مرد جوانی بود که دارای چند مدال طلا بود، به خدا اعتقادی نداشت ... برگرفته از یه کتاب بود .....
دلم نمیخواهد نور هرگز پایش را در اتاق تاریک من بگذارد ! نه... نمیخواهم ...!! هیس ........ میخواهم در این خلسه باقی بمانم .... میترسم که هر حرفی یا حرکتی خرابش کند
به نظرم جالب اومد : ــ بابایی ! من باز چرامونی گرفتم ...... البته نمیخوام دوباره مخ بترکونم ...فقط چرا هیچ وقت نمیگن خر بالدار قاطر بالدار الاغ بالدار....چرا میگن اسب بالدار؟!!
دلمون به این مرغ عشقا خوش بود. اینا هم انگاری بیمعرفتی توشون رایج شده ... شنیده بودم اگه یکیشون بمیره اون یکی هم طاقت نمیاره و میمیره .... ولی الان دقیقا شیش ماهه یکی از مرغ عشقای دوستم مرده ولی اون یکی از غصه ی زیاد تو این مدت کلی هم تپل تر شده .... هه ....لابد تو دلشم همش میگه : خیال نکن نباشی بدون تو میمیرم گفته بودم عاشقم .... خب .... حرفمو پس میگیرم ...ای داد بیداد.... تنهـــا حیوونی که دوسش دارم قـــــــــــــــــــــــــــــــو ...البته مرام گاوم دوست دارما .... ولی خب اونم فقط به زبون میاره شاید در عمل اینجوری نباشه ( همون که نمیگه من میگه مارو میگم ...) نمیدونم .... و لی قــــــــو یه چیز دیگه ست معرفت اونارو با چشم خودم دیدم ...وقتی جفتش میمره انقدر میشینه بالاسرش تا خودشم بمیره (اگرم نمیره دیگه هیچ وقت جفت گیری نمیکنه ... ) کاش زندگی هم دنده عقب داشت .....!!! I don't want to became so independet That i will think I can make it entirely on my own or be so free That i will not want To share my life with some one or be in such total control That i wont be able to say I want you I need you and I Love you always "Thomas R.Dudley "
درگیر ماجرای کثیفی هستم؛
تنها مرزی که حقیقت دارد مرگ است . از ماوراء آن خبری نداریم . اما کسی که ُمرد مرده . از سر حد زندگی گذشته است .استحاله . شاید حشره ای چسبیده به سقفی ـ شاید گلی آویخته بر سر شاخه ای . مرزهای دیگر هم در زندگی هستند اما تاریخ مرزها را محو می کند یا به هم می ریزد . می شود به جای تاریخ گفت زمان یا زمانه . زمان می گذرد و می گذرد تا ادمی به صورت یک خشت کهنه از یک بنای مخروبه در می آید....... و این آخر خط است. بارها شده است که رویدادهای زندگی ما را به مرزهایی رسانده است . آیا همتش را داریم که زندگی نوی پس از یک خط درست کشیده شده در پیش بگیریم و آدم دیگری بشویم و تصور عمیقی از انسانیت برای خودمان بسازیم ؟ شک دارم. بیشتر ما از تغییر هراسانیم .
وقتی خوب دقت میکنم، هیچ چیز در اطرافم کوچکترین تغییری نکرده است. اما همه چیز متفاوت تر از همیشه به نظر میرسد..
|
About![]()
تو ساکت باش و هیچ نگو من در سکوت بهتر میشنوم٬ تو را Archivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
خونه خودم ( مرگستان ) |