تبليغاتX
___________________-.-__________________

___________________-.-__________________

امشب چمدان میبندم باید. بروم دیگر. قبلش یک میز گردی ترتیب دادم با خودم. خسته ام(مسخره!). در چمدانم وسایلم جا نمیشود. پس نروم امشب. از بس که جا نمیشود. عکسها.. مریضیها.. کتابها.. سی دی ها.. گلو درد را هم گذاشتم در چمدان! همه چیز هست. نصف شب لبه ی دیوار دستهایم را باز کنم و چشمهایم را ببندم و با خنده راه بروم را جا نمیشود! پس نروم امشب. از بس که جا نمیشود. نا امیدی ها.. چهره ی جدی.. کارت پستالهای قدیمی ام را هم گذاشتم در چمدان! همه چیز هست. گریه ها و خنده های نصف شبمان تا صبح را جا نمیشود! پس نروم امشب. از بس که جا نمیشود. هوا دلگیر است و من شاد. گریه میکنم صورتم خیس نمیشود. چطور بگویم.. یک جوری است... چمدانم بسته نمیشود... باید بروم دیگر.. گیج شده ام.. میز گردم بهم خورد.. سخنرانی ام را ریدن.. خسته ام(مسخره!)..
حرف نزنیم.. حرف نزنیم.. همه چی را از بین برده ایم با این حرف زدنهای مکرر.
بروم امشب... باید!! نمیدانم چگالی ِ حجمم الان چقدر است؟؟!!
   

+ 0(-.-)0 ت papa | |


چقدر تنهام زمانی که از روی ناچاری جان میکنم و دست و پا میزنم و وقتی یک نفر برمیگردد به سمتم  برای کمک، فوراً زبانم را تا روی ناف آویزان میکنم و شکلک در می آورم که برود و دوباره تنهام از روی تنهایی جان میکنم و دست و پا میزنم و وقتی یک نفر به سمتم می آید برای یاری شاید.. باز زبانم را دراز میکنم و فراری اش میدهم. مینشینم این پایین.. این پایین ِ پایین، جایی که کسی نیست. تنهام.  بعد برای موجودی که خودم میباشم کف میزنم که چقدر ترسناکم.. که چقدر بی رحمم.. که چقدر مزخرفم و سعادتمندانه به هیولا بودنم افتخار میکنم و آواز رستگاری سر میدهم که... که تو نمیفهمی و من سکوت میکنم. که تو نمیفهمی و مثل همیشه فقط سکوت میکنم. سکوت میکنم که آ د م ها از من قطع امید کنند. آنقدر سکوت میکنم که از دسترس این جانوران دور بمانم! آنقدر سکوت که تو از لحن ِ صدایم خسته شوی!

پاپا: تنها بودن این روزا خیلی کلیشه ست، میدونم!  اما خب.. عمیقاً وجود داره!! پس انکارش نمیکنم!

+ 0(-.-)0 ت papa | |

خیلی فکر کردم به اینکه..
آدما اول میمیرن بعد تموم میشن.. یا اول تموم میشن بعد میمیرن!!
خیلی فکر کردم بهش!

مثل سابق که

خیلی فکر میکردم به اینکه..
بیشتر دوست دارم دوست داشته باشم.. یا بیشتر دوست دارم دوست داشته بشم!!
خیلی فکر میکردم بهش!

+ 0(-.-)0 ت papa | |

 

سلام دوستان! به سراغ وبلاگ من اگر می آیید ؛ کمی بیشتر آیید! مبادا که یهو بشکند

قلب بیچاره ی من... آخی! البته در بدون کامنت نوشتن هم صفایی هست که نیست و هست

و این ها و از این قبیل... حافظا

+ 0(-.-)0 ت papa | |

 

دختر خیابانی نشسته بود و به نقطه ای سیاه خیره شده بود

هرکه از دوروبر رد می شد با تعجب به او نگاه می کرد و می گفت: دیوانه

سرانجام یکی از او پرسید: در نقطه ی سیاه چه می بینی؟

او گفت: می خواهم بدانم نقطه ی سیاه، سیاه بخت تر است یا من

یک دفعه نقطه ی سیاه قل خورد، لیز خورد، غلتید، مانند قطره ای به پای دختر

خیابانی افتاد و گفت: کمی رنگ سفید، از این همه سیاهی دیوانه می شوم

اشکی از چشم دختر چکید، با رنگ سیاه قاتی شد، رنگ خاکستری متولد می شد

"نامی"

+ 0(-.-)0 ت papa | |


دیگه هیچی آزارم نمیده.. همه چی تکراری و یک نواخت!!
فقط ولو میشم رو تخت..
چای میخورم..
کتاب میخونم..
با خودم حرف میزنم.. سخنرانی میکنم...
میخوابم..
بیدار میشم..
چای میخورم..
کتاب میخونم..
با خودم حرف میزنم.. سخنرانی میکنم...
میخوابم..
دوباره و دوباره و هزار باره..
همین!

+ 0(-.-)0 ت papa | |

دیشب خیلی توهم دارد. مدام فکر میکردم باید آنقدر منتظر شوم تا یک چیزی شروع شود و تمام شود. تمام شود یعنی بمیرد.
فوراً دیشب را ترک کردم و فوراً تر امشب شد. ترک کردم چون خیلی نزدیک بود که...
یعنی دیگر چیزی نمانده بود تا یک نفر را به شدت دوست بدارم.
و خب این اصلاً صحیح نمیباشد...

+ 0(-.-)0 ت papa | |

ببین کثافتِ عزیزم.. من همینطوری که هستم خودمو دوست دارم...
گوشِت با منه عوضی؟ من عوض نمیشم.. باشه؟!

+ 0(-.-)0 ت papa | |

من میباید متفکر ترین موجود جهان نامگذاری میشدم. چون هیچکس به اندازه ی من در توالت این همه متفکرانه نمینشیند که با دقتی وصف ناشدنی ساعتها کاشی ها را بشمارد.

+ 0(-.-)0 ت papa | |

تو هم سوتی زندگی من بودی دیگه ...
چی بگم آخه ... ؟

□ □ □

منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم ...
برگه ی تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم ...
آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن ...
نچرخ تا ...

+ 0(-.-)0 ت papa | |

به قول سهراب : تو را در همه ی شبهای تنهایی توی شیشه ها دیده ام ...
مادر مرا میترساند: لولو پشت شیشه هاست. و من توی شیشه ها تو را میبینم لولوی سرگردان !
همیشه از پشت شیشه ها همه چیز زیباست. حتی تو ! حتی در هم آمیختن سایه هامان با هم !
حتی ...

+ 0(-.-)0 ت papa | |

یا جمجمه ام، یا در سانتیاگو ...
گفتم ماه ... برویم ماه کسی سر زده نمی آید. گریه ها را قایم کنیم در روشنی. گفتم برویم مادرید یا صدای پاشنه ها.. کفش ها.. را در بیاوریم.
برویم ...
گفتم برویم با چشم های خیام دنیا را بچرخیم . گفتم برویم همین پارک پر از پلیس دست کم خنده های خودمان را بدزدیم !

 

+ 0(-.-)0 ت papa | |