قلب بیچاره ی من... آخی! البته در بدون کامنت نوشتن هم صفایی هست که نیست و هست
و این ها و از این قبیل... حافظا
|
امشب چمدان میبندم باید. بروم دیگر. قبلش یک میز گردی ترتیب دادم با خودم. خسته ام(مسخره!). در چمدانم وسایلم جا نمیشود. پس نروم امشب. از بس که جا نمیشود. عکسها.. مریضیها.. کتابها.. سی دی ها.. گلو درد را هم گذاشتم در چمدان! همه چیز هست. نصف شب لبه ی دیوار دستهایم را باز کنم و چشمهایم را ببندم و با خنده راه بروم را جا نمیشود! پس نروم امشب. از بس که جا نمیشود. نا امیدی ها.. چهره ی جدی.. کارت پستالهای قدیمی ام را هم گذاشتم در چمدان! همه چیز هست. گریه ها و خنده های نصف شبمان تا صبح را جا نمیشود! پس نروم امشب. از بس که جا نمیشود. هوا دلگیر است و من شاد. گریه میکنم صورتم خیس نمیشود. چطور بگویم.. یک جوری است... چمدانم بسته نمیشود... باید بروم دیگر.. گیج شده ام.. میز گردم بهم خورد.. سخنرانی ام را ریدن.. خسته ام(مسخره!)..
پاپا: تنها بودن این روزا خیلی کلیشه ست، میدونم! اما خب.. عمیقاً وجود داره!! پس انکارش نمیکنم!
مثل سابق که خیلی فکر میکردم به اینکه..
دیشب خیلی توهم دارد. مدام فکر میکردم باید آنقدر منتظر شوم تا یک چیزی شروع شود و تمام شود. تمام شود یعنی بمیرد.
ببین کثافتِ عزیزم.. من همینطوری که هستم خودمو دوست دارم...
من میباید متفکر ترین موجود جهان نامگذاری میشدم. چون هیچکس به اندازه ی من در توالت این همه متفکرانه نمینشیند که با دقتی وصف ناشدنی ساعتها کاشی ها را بشمارد.
تو هم سوتی زندگی من بودی دیگه ... □ □ □ منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم ...
به قول سهراب : تو را در همه ی شبهای تنهایی توی شیشه ها دیده ام ...
یا جمجمه ام، یا در سانتیاگو ...
|
About![]()
تو ساکت باش و هیچ نگو من در سکوت بهتر میشنوم٬ تو را Archivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
خونه خودم ( مرگستان ) |