تبليغاتX
___________________-.-__________________

___________________-.-__________________

 

 

                                                 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

مشتاقانه آرزوی زندگی دیگری را داریم که در آن هیچ تفاوتی با آنی که در این زندگی هستیم نداشته باشیم اما نمی اندیشیم که در همین زندگی هم پیش از آنکه به دیگری پا گذاشته باشیم پس از گذشت چند سالی به آنچه در گذشته بوده ایم و به آنچه دلمان میخواست همیشه و همیشه باشیم بی وفاییم حتی با چشم پوشی از اینکه شاید مرگ مارا دستخوش تغییری بیش از همه ی تغییر هایی کند که در طول زندگی به خود میبینیم اگر بنا باشد که در آن زندگی دیگر همان خویشتنی را ببینیم که در گذشته ها بوده ایم از آن به همان گونه روی برخواهیم گرداند که از کسانی که زمانی با ایشان دوست بوده ایم اما دیر زمانی ست که آنان را ندیده ایم

+ 0(-.-)0 ت papa | |

+ 0(-.-)0 ت papa | |

For being almost of the age
For doubting my truth
You left yesterday
You left in my arms
A dawn
Now they say around here
That you changed
Even your way of dressing
That some one you adorn with your smile
Don't go saying any more
That you don't want to lose me
Now it's too late
If you want to see me ever again
Invent me
And obligate him to love you like me
Construct with your dreams my existence
Make him feel what im me you liked
Invent me, And give, like to me, a kiss to him
To see if your skin shivers the same
Invent what one day we could have been
For being ..
Invent what one day we could have been

+ 0(-.-)0 ت papa | |


 ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

نمیدانم چرا از پریروز که خوابیده ام هنوز بیدار نشده ام( تا به حال سابقه نداشته). خسته نبودم. فقط کمی پَکَر بودم! خوابم که سنگین شد چشمهایم را باز کردم: در اطرافم بیابانی سرسبز بود(!) نمیدانم کِی به اینجا آمده بودم. اصلاً شاید من نرفته بودم. بیابان خودش بیخودانه در اطرافم می پلکید! و تو که تکیه ات را داده بودی به تخته سنگی و سیگاری آتش زدی.. بعد هم پُکی عمیق.. و من هم مثل همیشه بیصدا دستم را زیر چانه ام گذاشتم در سکوت به دود سیگارت خیره شدم و یواشکی فکر میکردم به اینکه تو چقدر کم شباهت داری با خودت! به اینکه صدایت همیشه مرا به یاد هیچ می اندازد! به اینکه...
بگذریم!
راستی ناشناسی هم اینجا هست. آن دور تر ها. چهره اش تاریک است. پیکرش بی جان!( به یادِ یک حماقت می افتم با دیدنش) روی دیوار اتاقش تصویری میکشید! تصویری تهی! شکل یک لبخند! شکل یک بیرنگ! تصویر کامل شد! ناشناس بی تفاوت نگاهش کردو آهسته در آغوش بسترش خفت! تو کلافه سیگار دیگری آتش زدی و آشفته در این اندیشه ای که ای کاش در جهنم بودی تا دیگر سیگارت هیچ وقت خاموش نمیشد! ناشناس دیگر بیدار نشد. تصویر ذره ذره می گریست! تو هنوز هم در اندیشه ی جهنم بودی. من مات در دود سیگار تو بیحرکت افکار اسف ناکم را مرور میکردم!
اوووه .. من که خسته نبودم! فقط کمی پَکَر بودم... چرا بیدار نمیشوم ؟!

+ 0(-.-)0 ت papa | |

میدانـی...
خوب که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که ما در نهایت شباهتهایی هم داریم:
آن زمان که تو گیج و هراسان می آیی و چهره ی تراژیک به خود میگیری(!) و من هم گیج و  هراسان می آیم و چهره ی تراژیک به خود میگیرم. آن وقت جفتمان گیج و هراسان با چهره ای تراژیک آمده ایم. تو گیج و هراسان با چهره ای تراژیک شقیقه هایت را فشار میدهی. من هم گیج و هراسان با چهره ای تراژیک شقیقه هایم را فشار میدهم. آن وقت جفتمان گیج و هراسان با چهره ای تراژیک شقیقه هامان را فشار داده ایم. تو میگویی: استاد سر کلاس ترمودینامیک با استفاده از مفهوم آنتروپی معاد را اثبات میکرد. من میگویم: استاد سر کلاس حقوق جزا با استفاده از جرم ِ مجرم و وضعیت تاهل ِ قاضی معاد را اثبات میکرد. و آهسته پیش خودم فکر میکنم ما چقدر از این حیث به هم شبیه میباشیم و میگویم:
شاید همین باشد رسالت استادانِ ما.. باشد که رستگار شوند!

+ 0(-.-)0 ت papa | |

میدانـی... خوب که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که ما در نهایت شباهتهایی هم داریم: آن زمان که تو گیج و هراسان می آیی و چهره ی تراژیک به خود میگیری(!) و من هم گیج و هراسان می آیم و چهره ی تراژیک به خود میگیرم. آن وقت جفتمان گیج و هراسان با چهره ای تراژیک آمده ایم. تو گیج و هراسان با چهره ای تراژیک شقیقه هایت را فشار میدهی. من هم گیج و هراسان با چهره ای تراژیک شقیقه هایم را فشار میدهم. آن وقت جفتمان گیج و هراسان با چهره ای تراژیک شقیقه هامان را فشار داده ایم. تو میگویی: استاد سر کلاس ترمودینامیک با استفاده از مفهوم آنتروپی معاد را اثبات میکرد. من میگویم: استاد سر کلاس حقوق جزا با استفاده از جرم ِ مجرم و وضعیت تاهل ِ قاضی معاد را اثبات میکرد. و آهسته پیش خودم فکر میکنم ما چقدر از این حیث به هم شبیه میباشیم و میگویم: شاید همین باشد رسالت استادانِ ما.. باشد که رستگار شوند!

+ 0(-.-)0 ت papa | |