تبليغاتX
___________________-.-__________________

___________________-.-__________________


 دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

جدیداً بد جوری به خودم عادت کردم!
دیروز هم که رفتم سینما مثل همیشه دوتا بلیط خریدم..
خب.. تو نبودی.. ولی در عوض انقدر گشتم که یکی مثل خودمو پیدا کردم.. بعدش آهسته رفتم جلو بهش گفتم آخه عوضی اینم زندگیه واسه خودت درست کردی؟ دلتم خوشه که چی ؟..

اخیراً مثل جوونال همه ی نگرانیم اینه که کدام نگهبان، مواظب نگهبانان خواهد بود ؟! و یا با اعتقادات ژان دلابرویر سرو کله میزنم که زندگی تراژدی است برای آن کسی که احساس میکند و کمدی است برای آنکه می اندیشد(واقعاً ؟) نمیدونم! باز سوالات احمقانه ؟!

 بخشکی شانس!
نمیفهمم چرا بعد از این همه مدت دقیقاً باید اون روزی زنگ بزنی که مغزم اسهال گرفته و حرف زدنم یُبس شده!

+ 0(-.-)0 ت papa | |

سلام بچه ها یه چند روزی نبودم تا وب رو به روز کنم آخه امتحان اونم تو فصل عروسی داداشت باشه می تونی بخونی فکر کنم این ترم درسارو بیفتم آخه هین چه شانی که ما دریم؟

+ 0(-.-)0 ت papa | |