|
من مرده نیاز به دعا دارام پس واسم دعا کنید
پسر: تاریخ چیه؟ بابا روزت مبارک! برات یه MP3 تاریخ گرفتم. فکر کنم بیشتر از هر چیز دیگه ای خوشحالت کنه!
نواده ي نُهم شيطان ، از باليده شدن ،
وقتی والنسیا به گل مینشیند و سر میکشد رودخانه ی گوادالیویر را
قلم در دست من مردد است . حواسم مغشوش است . چرا در اين حوالي تاريك شب مرا صدا مي زنند ؟ از من چه مي خواهند؟ هيچ ! انقلاب مرموز قلب ناجور را
عزيزم
ثل ششصدو هفتادو هشت بلبل مرموز فروغ که از سر تفنن خود را به شکل ششصدو هفتادو هشت کلاغ سیاه پیر در می آوردند. □ □ □ من میتوانم از فردا در کوچه های شهر که سرشار از مواهب ملّیست و در میان سایه های سبکبار تیرهای تلگراف، گردش کنان قدم بردارم و با غرور ششصدو هفتادو هشت بار بر دیوار مستراح های عمومی بنویسم: خط نوشتم که خر کند خنده ...
من ندانم با كه گويم شرح درد
چرا من این همه میترسم ؟!
آفريقيها يه ضرب المثل دارن که ميگه:" هشابن تنت هب رس ماخيم"، يعني خيلي دوستت دارم، اينقدر که جونم را برات ميدم، جالب اينه که اگه برعکس بخوني هم همين ميشه، ميگي نه بر عکس بخونش
مثل دیدن آن مردِ جذاب جذامی، تلخ! مثل گاز زدن یک سیب کال، تُرش! مثل وجودم که جولانگاه توست، گس! مثل خونِ ماسیده روی دستهایم( به دلیل جویدن رگهایم).. مثل نوازش کردن بی خوابی هایم .. مثل لبهای تو، سرد! مثل دب اکبر، تنها! مثل دزدیدن طعم خاطرات نیمه شبهای آن کوچه ی قدیمی، بی طعم! مثل خودت.. که اگر روزی مسیرت سمتِ خدا بود، به او بگو... بگو کودکِ پس فردا.. همان لخته خونی که از هم آغوشی آن هفته شان سر انداخته است هنوز هم سر آن چهار راه همیشگی فال میفروشد. بگو من دیشب تمام فالهایش را خریدم. اما ... بگو اما اگر گذرش افتاد فالی بخرد!
از بچه های دانشگاه جامع علمی کاربردی -واحد ۱ هرمزگان (شهرستان بندر لنگه) قربون همهتون برم که دارین به من حال میدین و از وبلاگ این بنده حقیر استفاده میکنید دارین شرمنده می کنید و مرسی از نظر هاتون که چند روز پیش داده بودین اگه حرفی تو دلتون هست می تونید تو این وبلاگ بگین یا صحبتی -حرفی-حدیثی ... اعم از نامه های عاشقون نصیحت ما سراپا در خدمت هستیم و میتونیم به اسم خودتون اینجا به نمایش در آریم.
*
آتش عشق
خرمنی بود که به رقصی از آتش می پیچید ، باد بود که خراباتی می ساخت از حرمت سوخته تشت افکارم ... و صدایم تا به سرای افق هیچ نمی داشت پژواک ...
در همین حال و قرار زمزمه رعب کلامم ، خنجر پیکار به آن بادی گشود که خرمن سوخته ام را بسان ظلمتی ساخته بود ...
وهــم بیداد میکرد ... و طریقی که خاتم ناپیدایی داشت ... دیدگانم به افق کرد نگاه ، که بیایی و ببینی که چه می بودم و چه میگردم بدین حال ...
ناگاه صدایی برخاست ، صدایی پر ز نجوای ترنمی که سالها بود دچارش بودم ... آه ... آری ، باد بود ... همان باد که می سوزاند خرمن بر هم ریخته افکارم را ...
نوایی بر خاست به کلامی که چنین بود :
من همان بادم ، که می سوزانمت از برکت آتشی که خالق آن نگاهیست که ابدیت را در حرمت قعر افکارت به نام عشق می سازد ...
الهی ، برکتی از آتش سردت به کام خوبرویانت رسان ، تا بدانند این آتش حرمت ، از برای خلقت عشق ساخته شد و بمانند تا خاکستر گردند به ره توشه اعمال نیک پنداران ...
*
آدم برفی
در آن ایام که پروردگارم در کمال رحمت ، به دیدگانم آموخت رسم محبت را ، جاودانه نوای درونم را بر کمانچه افکارم ، به طریقی رهسپارت کردم ، که نوازش ترنم اصواتش ، بر روزنه ای از پنجره محفل زادگاهم ، تبلور حضور گرمت را در خاطرم مرمت گرداند ...
چنین بود که سیر صعود دهشتناک غرور سرکشم ، در پس این وادی بی مانند ، خبر از چرخش امواج گیسوانت را بر صفحه یادمانم نقش میداد تا کلامت را بر خاطر آورد که می گفتی : می تکانم از شانه هایت تنهایی به سرانجامت را ...
و من نا آرام و پریشان ، شرمگین از وقار بی پایانت ، خطابت کردم و افزودم : چه بیهوده می اندیشی ، که عبس باشد تکانیدن برف از شانه های آدم برفی ، در قعر ظلمت این شب برف آلود ...
صریحانه نگریستی و پاسخم گفتی : به همان دلخوشم که بذل پروردگارم شامل احوالم گردید تا پیله یخبندان وجودم ، بانی خلقتی باشد که آدم برفیش نامند ...
آری ... آری ، من همان برفم که یخبندان نگاهش ، پیکری از آدمی بر جانم نواخت ...
خالقا ، شاکر درگاهت نگاهم دار ، که تا برف و یخبندان با همند ، بهار نیز مانگار است ...
صبر پایان همه انتظار هاست **************************** ****************************
یاد آن روز که عرق ریزان از کاه ، کوه ساختیم
خنده هایت چه زیبا بود و دست هایت آرامش حیات ... چه زود گذشت آن روز ، نمی دانم چگونه گذشت ... چه خاطره ها ساختم در نهان خانه افکارم ، به وسعت شیطنت هایم ...
به ریز بینی نگاهت و به عظمت کلامت قسم ، تا کوه پا برجاست ، من هم ایستاده ام ... با همین غلظت !!!
ای کاش تنها می دانستم چه گذشت بر ما و چه خواهد شد ... آه خدایا ، چه بیهوده می اندیشم که صبر پایان همه انتظار هاست ...
من همان فنچ جوانم ، کز فراقت اشکباران میکندزر دیده را...
***********************************************
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و همچنان ادامه دارد این سرگذشت ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*********************************************************
من هستم و همیشه می مانم ...
می مانم، سر نهاده بر آستان تو ، که فراق تو اختيار کردن به ز سجود غير باشد ...
زمين عاشقانه از درد سخن گفت، انگار با درد ، در فاصله ای از زمان ، شايد سکوتی از هزار هزار لحظه فرياد، گره می خورد که چونين کوهها برخاستند ، آب در آيينه هستی از آسمان غزلی تازه سرود و ابرها نوشتند درد را با خامه نيلی در قهقرای دلشان، با باد رفتند و يکروز گريستند، سايه ای ماندند، تا حايلی باشند نور را، که بگويند از او ...
زمين بهانه ای شد برای رفتن ، و اشک ، سند سرگشتگی آدم همچنان باقی ماند ، آه دليلی شد بر حسرت، بر دل کندن.
حتما جايی هم هست که زمين خدا تمام شود!
يکبار خاک، خواستگاه دل آدمی خيس شد، عاشق شد و غريبانه به هر جا تنها شد حتی در وطنش، و تورا پيدا کرد، خواست تنها نماند که صدايت کرد...
گوش کن...
با تو از خاک می گويم، از درد، که بيايی، که ببينی پيش چشمانت روی زمين خدا ، خاک مانده ام، می خواهم فرياد برآرم، بپيچم با تو در نفست ، دربوی تنت ، در گيسوانت، می خواهم در خيسی چشمانت زمزمه نور را با نرمی لبهایم جاودانه نگارم، می خواهم وضو سازم و اينبار بر بلندای نگاهت خدا را به تماشا بنشينم، سر بر زمين آرم و با تو نماز بگذارم...
به مراد ِ دلت که نبودم ،
دوستان ما رو هم دعا کنید
مامان روزت مبارک واسم دعا کن
دارم دیوانه میشوم. وسایل اتاقم با من سرِ بازی دارند. همه به نوعی با هم در ارتباطند اما با چشمهایشان انکار میکنند. مرا دست می اندازند. میز با صندلی اختلاط میکند. پتو با تخت دائماً در حال عشقبازی اند. مثلاً همین پنجره و پرده... نابودم کردند. هر وقت پنجره را باز میکنم پرده شروع به نفس کشیدن میکند. قاب های خالی تکیه داده اند به دیوار و دیوار هم از خاطراتش میگوید و نصیحتشان میکند. و من هم که گنگ، زیر چشمی میپایمشان! کتابخانه ام زیر زیرکی به کتابها سرویس میدهد. و کتاب ها هم تبادل اطلاعات میکنند. همین دیشب ناگهان از خواب پریدم و دیدم که زمین یک وجب به سمت من آمده است. میخواهد به سقف برسد، مرا مانع میبیند. همین روزهاست که دیگر وسطشان پوکیده شوم. حتی وقتی ته چایم را روی کاشی زیر پایم ریختم بی درنگ آن را نوشید. فضا هم که به کل با همه سر ناسازگاری دارد. اصوات را می دزدد... میخورد... و به صاحبش خطاکارانه نفرین پرتاب میکند ...!
بعضی وقتا مثل همیشه بعضی چیزا عجیب تکراری میشن. مثل پفک حلقه ای چی توز. آدامس توت فرنگی ریلکس. نفس کشیدن. رانی پرتقالی. کرانچی. مثل پائولو کوئلیو و ورونیکایی که تصمیم میگیره بمیره. مثل اینکه نمیشه از اجتناب ناپذیر فرار کرد. مثل اینکه بچه ها هیچوقت گذشته ای ندارن، چون همیشه در حال زندگی میکنن. مثل اینکه همه میگن: " عزیزم من با بقیه فرق دارم." مثل یه صبح تا غروب آبجو خوردن و با موهای ژولیده رقص سماع کردن(!) فقط به عشق خودِ خودِ مولانا. مثل دکتر زرگر.. آزمندیان. مثل جنگیدن با خدا( عین ایلیا.. یعقوب). مثل "متابعت" شمس. مثل تمام دخترای 18 ساله ی سیگاری که پیرو مکتب اُسکُلیسمن و مدام از سرو کولم بالا میرن، با دیدن دود سیگارشون همیشه لوب گیجگاهی سمت چپ مغزم از کار میوفته. درست عین این وبلاگ.. چقدر این روزا دورو برم خلوته. داشتم یه "من" جدید میساختم. "من" قبلی چنگی به دل نمیزد. ... خب؛ ساختمش!
دوستانه ترین پیامها را،آنگونه هست در لحظه ای دریافت خواهی کرد وهمان لحظه با تصوری کودکانه و پاک به تمام خوبیها ایمان می آوری و بی هیچ برهانی ناگاه حس می کنی در فضایی مملو از باور قرار داری!باور...؟!این واژه چقدر برایم آشنا بود روزی!سالهایی که تلاش می کردم تا از قدرت توجیه بشری ام در سوی اثبات باوری خدایی استفاده کنم وسالهای بعدتر،آنچنان تیشه به ریشه تمام ایمان زدم که دیگر خود نیز جرات نزدیک شدن به آنرا ندارم.درست تر که نگاه می کنم می بینم شاید خصومتهای شخصی من با خداوند متشخص نیمه مادی دینی تمام آنچه مدتها اطرافیان و جامعه و البته خود من ساخته بودیم به لحظه ای ازبین برد.تفکر الحادی،که اتفاقا"چندان هم مادی نیست،با پس زمینه های فلسفی _ علمی چنان آمیخته شد که تمام آنچه مدتها صداقت محض و کوله بار رستگاری بود،ثانیه ای دوام نیاورد.
ای خداوند، تو که به بنی آدم کرامت بخشیده ای، تو که امانت خاص خویش را بر دوش بنی آدم نهاده ای، تو که همه پیامبرانت را برای تعلیم کتاب و تحقق عدالت مبعوث کرده ای. توکه عزت را از ان خود می خوانی واز آن پیامبران خود و از آن انسانهایی که ایمان دارند... ما انسانیم، به تو و پیام پیامبران تو،ایمان داریم آزادی و آگاهی و عدالت را از تو می خواهیم. ببخش،که سخت محتاجیم و دردناکتر از همه وقت، قربانی اسارت و جهل و ذلتیم. ای خداوند مستضعفان تو که "اراده کرده ای بر بیچاره شدگان زمین منت نهی، و توده های محروم از حیات را – که در بندکشیدگان تاریخ و قربانیان ستم و غارت زمان و مبغوضان دوزخ زمینند- به رهبری انسانشان برکشی و به وراثت جهانشان برداری!" اینک هنگام در رسیده است و مستضعفان زمین وعده تو را انتظار می کشند، ای مظهر غیرت، مستضعفان زمین در این زمان تنها پرستندگان تواند. ای خداوند، تو که "همه فرشتگانت را در پای ادم به سجده افکندی" ((دکتر علی شريعتی)) (ایده بدین دوستان)
سر منشاء تمام خوبیها و نیکیها و لذتها و محبتها و هیجانات فقط به یک نقطه ختم می شود و آنهم وجود مقدس و دوست داشتنی و بی زوال پروردگار مهربان است پروردگاری که تمام آنچه را می تواند روح وروان انسان را جلا ببخشد یکجا و از ذره ای ناچیز از انوار بی پایانش آفرید پس برای رسیدن به تمام خوبیها باید مستغرق بود در وجود پروردگار متعال و برای رسیدن به این آرمان بزرگ باید دوستی با خدا را تقویت کرد و قدم به قدم به وجود نازنینش نزدیک شد و خود را در آغوش پر مهرش رها کرد چه آنکه خداوند نزدیکترین به ماست ولی خود باعث دوری از وجود نازنینش می شویم. راهی که شیخ رجبعلی نکوگویان به سالکان و عاشقان خدا نشان می دهد به این شرح است: 1- پرهیز از گناه 2- توسل به ائمه اطهار(علیه السلام) 3- خدمت به خلق 4- مناجات شبانه سید شهیدان اهل قلم: "هیچ کاری را جزء به رضای خدا انجام مده" شیخ رجبعلی: "حتی نفسی که می کشی به یاد و خاطر خدا بکش" خدایا مارا برای خودت تربیت کن و در راهی که در پیش گرفته ایم یاریمان فرما.انشاءالله
اي دل خسته گرت عقده عالم به گلوست داستان تو و غم صحبت سنگ است و صبوست آستان بوس حرم باش بپرس از در دوست اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست اين چه شمعي است كه دلها همه پروانه اوست هر كه را عشق حسين نيست ز خود بي خبر است كشته عشق حسين از همه كس زنده تر است بس كه آن جلوه توحيد مرا در نظر است هر كجا مي نگرم نور رخش جلوه گر است هرخدا جوي به دل عشق ولا يش دارد هر گرفتار غمي سر به هوايش دارد هر سري آرزوي بوسه به پايش دارد هر دلي ميل به سوي كربلايش دارد
شادي هر دو جهان بي تو مرا جز غم نيست جنت بي تو عذابش ز جهنم كم نيست به دم مرگ اگر پا به سرم بگذاري عمر جاويد به شيريني آن يك دم نيست بگذار آدميان طعنه زنندم گويم هر كه خود را سگ كوي تو نخواند آدم نيست دوزخ ارزاني آنان كه ندارند غمت با غمت هيچ مرا ز آتش دوزخ غم نيست گوهر اشك عزاي تو به هر كس ندهم اهرمن را شرف داشتن خاتم نيست هم خدا داند و هم خلق خدا مي داند كه بجز پرچم عشق تو در اين عالم نيست |
About![]()
تو ساکت باش و هیچ نگو من در سکوت بهتر میشنوم٬ تو را Archivesشهریور 1388مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
خونه خودم ( مرگستان ) |