تبليغاتX
___________________-.-__________________

___________________-.-__________________

من مرده نیاز به دعا دارام پس واسم دعا کنید

+ 0(-.-)0 ت papa | |

+ 0(-.-)0 ت papa | |

پسر: تاریخ چیه؟
پدر بزرگ: هر چیزی که در گذشته اتفاق افتاده باشه تاریخه!
پسر: دیروز که رفتیم باغ وحش تاریخ بود؟
پدربزرگ:نه، چون اون اتفاق مهمی نبود!
پسر: مرگِ پدرم تاریخه؟
پدر بزرگ: نه!
پسر: ولی اون برای من خیلی مهمه!

بابا روزت مبارک! برات یه MP3 تاریخ گرفتم. فکر کنم بیشتر از هر چیز دیگه ای خوشحالت کنه!

 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

+ 0(-.-)0 ت papa | |

نواده ي نُهم شيطان ،

دختريست کوتاه قد ،

مَشحون سياهي چهره اي ريش دار

هم از آنهايي که در کلامش تأخير دارد .

و در جَريب موهاي برجَدش

که بر يک طرفگي افتاده
تيراژه ي يک رنگ مرگ دميده .

نواده ي نُهم شيطان

سَلاله ي قاتلان قبل را شبيه

                از باليده شدن ،



                                                  در اتفاق بوف قير گون .

آمده تا به خنور درافکند ،


 سراغ قاموس ميراثش را .



                          * * *



... و ميراث اين دخترک نفرين شده



لانه ايست در به گل نشسته جنگلي



افتاده بر جنازه ي مرداب پير



آنجا که



خشکيدگي بلند درختان سياه برگ



سايه زار مردگاني بود شناور بر سطح آب



جنازه هايي



که ساليان درازست خاطراتشان



در تمامي ريشه هاي زندگي تزريق مي شود .



                        * * *



بوي کفن در استخاره ي کلاغان تکيده حسي داشت



که بي دليل هيچ قصيده ي باژگوني ،



صلاة ظهر شنبه اي نفرين شده را



مي سراييد



             در توخالي سرناي اسکلت هاي بي هيئت ،



اسکلت هاي بي سايه اي که رهگذران کناره ي مردابند .



نواده ي نُهم شيطان ،



تاريخي به تيرگي مرگ داشت ،



ريشه اي به فراخيّ گور هاي تنگ ،



اسطوره هايي به تُردي کاغذ ...



و چيز هايي که نمي شناسدشان هيچ معبّري .



و هر روزي که از آسمان دُمان مرداب



برگ هاي غليظ خاکستري رنگ را مي باريد



بر وقاحت مردگان در مرداب ،



نواده ي نُهم شيطان



بر خشک ترين تيرگي شاخه اي مي نشست ،



                                                            از کورترين درخت مرداب ،



و با صدايي تجريد شده از سنگ قبر ها



براي خفتگان خاطرات تزريق شده ،



قي مي کرد و به رنج مي کشيد حماقتشان را



و اين لحظه که گورناکي هوايِ در التهاب



اجازه ي مرده شوران خبيث را



به گپ زدن با اسکلت هاي رهگذر بر کناره ي مرداب نمي داد .



تأسف مي خورم



از غيرت خاموش اين مردگان تکراري



که چرا خونشان طغيان نمي کشد  



خدايگاني ديگر را ،



براي در هبوط کردن شيطان ،



                                 به آنجايي که ديگر نباشد ...

+ 0(-.-)0 ت papa | |

 

 

 وقتی والنسیا به گل مینشیند و سر میکشد رودخانه ی گوادالیویر را
انگار تو سالهاست که مثل سگ مرده ای
 و من مثل انسان زندگی میکنم!

 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

قلم در دست من مردد است . حواسم مغشوش است . چرا در اين حوالي تاريك شب مرا صدا مي زنند ؟ از من چه مي خواهند؟ هيچ ! انقلاب مرموز قلب ناجور را
فرستادگان آسماني بدون جواب رد مي شوند
خدا شاعرش را در زمين تنها مي گذارد تا نيات تازه اش را دوباره بسنجد . او را همان طور ناجور با تمام مخلوق نگاه مي دارد
چرا شعله هاي قلب اين قدر ممتد است ؟ اين آتش چرا خاكستر نمي شود ؟ به من بگو انسان چرا دوست مي دارد ؟
نشانه ي خون آلودي كه قضاي آسماني آن را به زمين نشانيد و حوادث آن را دمي آسوده نگذاشت تا اين كه از اثر تيرها كهنه شد و تبديل يافت
آن نشانه ، قلب من است كه مشيت الهي آن را براي تجديد تعاليم زميني رو به زمين پرتاب كرد ولي يك اقتدار مقدس آن را نگاه داشت . گمنام ماند ، نگذاشت در انقلابات وسيع حيات به آتش و جنگ تسليم شده خاموش شود . آن اقتدار اثره ي چند كلمه حرف و چند نگاه بود . بعد از آن فراموش كردم . دوباره در يك انقلاب غير مريي و يك نواخت ، ولي تازه و عجيب ، قلب شاعر بين زمين و آسمان و فوق ادراك ديگران به خودش پرداخت
اگر دوست داشته ام يا نه . باور كن عاليه ، تو را دوست مي دارم
مي گويند عشق يك دفعه در مدت عمر هر كس به وجود مي آيد ، مراد عشقي است كه از جدايي هاي غير طبيعي كنوني ناشي شده ولي در آتيه قوانين عادله ، مثل عقد و نكاح ، آن را منسوخ مي دارد
من به عكس بسياري از علماي فلسفه ي علم الروح اين عقيده را رد مي كنم . عشق مي آيد ، مي رود ، دوباره مي آيد
مرور زمان همان طور كه يكي از قوانين اوليه تكامل است مي تواند قانون اصلي اضمحلال اشيا هم باشد . مجاورت زمان و حوادث ، مقدمه ي يك كشمكش دائمي طبيعت است . حوادث ، مجذوب و عاشق مي كند . زمان ، آن جذبه و عشق را پاك مي سازد. صفحه ي قلب ، مثل يك لوح است : همين كه يك لكه از روي آن برداشته شد ، جاي لكه ديگر باز مي شود
انسان ، اين طور با وسعت نظر خلقت يافته است . مي بيني چه طور راست حرف مي زنم . محبت با دروغ مبانيت دارد . خط تو ، تقريرات تو ، به من اميد مي بخشد . تو روشني قلب مني ! خودم را به هدر نداده ام !
دلم مي خواست با زبان مخصوصي كه در بعضي مواقع به كار مي برم قبل از وقوع امر بين خودمان بري تو چند كاغذ پي در پي هم بنويسم . براي امتحان ، حواست را مشوش كنم . و اين بعد از ديدار عكس تو بود . ولي حوادث زودتر از من ، عمل را به دلخواه خود انجام داد . بي جهت عجله شد ! چرا . چرا الفاظ ملا و شاگردش ، ما را به هم نزديك كرد ! قلب انسان كاري را مي كند كه آن الفاظ از انجام آن كار عاجزند
 من ننگ دارم كه مثل ديگران به طور معمول زناشويي اختيار كنم
خوشبختانه مي بينم اين مواصلت براي من شباهت به علاقه ي محبتي را پيدا كرده است كه نزد مردم مردود است و نزد من رشد مي كند
مرا نگاه بدار . قلب من است كه مرا به تو مي دهد . نه الفاظ مذهبي ملا . دلت مي خواهد شاعري را كه بعد ها به فكرش بيش تر آشنا خواهي شد براي هميشه مطيع خودت داشته باشي ؟
جرأت داشته باش . امتحان كن . مطمئن شو و به او راست بگو
 خدمتگزار تو كه هميشه تو را دوست مي دارد

+ 0(-.-)0 ت papa | |

عزيزم
 قلب من رو به تو پرواز مي كند
مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند .
اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده ، به قلبم بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است
مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ، روي زلف تو بنشينم
 من يك كوه نشين غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران مخالف و تمام ارده ي من با خيال دهقاني تو ، كه بره و مرغ نگاهداري مي كنيد متناسب است
 بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
 اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي كنم
دوست كوه نشين تو

+ 0(-.-)0 ت papa | |

ثل ششصدو هفتادو هشت بلبل مرموز فروغ که از سر تفنن خود را به شکل ششصدو هفتادو هشت کلاغ سیاه پیر در می آوردند.
مثل ششصدو هفتادو هشت کلاغ سیاه پیر که از سر تفنن خود را به شکل ششصدو هفتادو هشت بلبل مرموز فروغ در می آوردند.

□ □ □

من میتوانم از فردا در کوچه های شهر که سرشار از مواهب ملّیست و در میان سایه های سبکبار تیرهای تلگراف، گردش کنان قدم بردارم و با غرور ششصدو هفتادو هشت بار بر دیوار مستراح های عمومی بنویسم: خط نوشتم که خر کند خنده ...

 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

من ندانم با كه گويم شرح درد
 قصه ي رنگ پريده ، خون سرد ؟
 هر كه با من همره و پيمانه شد
 عاقبت شيدا دل و ديوانه شد
قصه ام عشاق را دلخون كند
 عاقبت ، خواننده را مجنون كند
 آتش عشق است و گيرد در كسي
 كاو ز سوز عشق ، مي سوزد بسي
 قصه اي دارم من از ياران خويش
قصه اي از بخت و از دوران خويش
 ياد مي آيد مراكز كودكي
 همره من بوده همواره يكي
 قصه اي دارم از اين همراه خود
 همره خوش ظاهر بدخواه خود
او مرا همراه بودي هر دمي
 سيرها مي كردم اندر عالمي
 يك نگارستانم آمد در نظر
 اندرو هر گونه حس و زيب و فر
هر نگاري را جمالي خاص بود
 يك صفت ، يك غمزه و يك رنگ سود
 هر يكي محنت زدا ،‌خاطر نواز
 شيوه ي جلوه گري را كرده ساز
 هر يكي با يك كرشمه ،‌يك هنر
 هوش بردي و شكيبايي ز سر

+ 0(-.-)0 ت papa | |

چرا من این همه میترسم ؟!
هیچ چیز همچنان که ما میخواهیمش نمی ماند... بیا برویم!


 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

 

 آفريقيها يه ضرب المثل دارن که ميگه:" هشابن تنت هب رس ماخيم"، يعني خيلي دوستت دارم، اينقدر که جونم را برات ميدم، جالب اينه که اگه برعکس بخوني هم همين ميشه، ميگي نه بر عکس بخونش

 

 

                                                                   

+ 0(-.-)0 ت papa | |


 ويليام شکسپير ميگه: کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت سعي کن به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي کن به کسي که لايق عشق است دل ببندي چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد

 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

مثل دیدن آن مردِ جذاب جذامی، تلخ! مثل گاز زدن یک سیب کال، تُرش! مثل وجودم که جولانگاه توست، گس! مثل خونِ ماسیده روی دستهایم( به دلیل جویدن رگهایم).. مثل نوازش کردن بی خوابی هایم .. مثل لبهای تو، سرد! مثل دب اکبر، تنها! مثل دزدیدن طعم خاطرات نیمه شبهای آن کوچه ی قدیمی، بی طعم! مثل خودت.. که اگر روزی مسیرت سمتِ خدا بود، به او بگو... بگو کودکِ پس فردا.. همان لخته خونی که از هم آغوشی آن هفته شان سر انداخته است هنوز هم سر آن چهار راه همیشگی فال میفروشد. بگو من دیشب تمام فالهایش را خریدم. اما ... بگو اما اگر گذرش افتاد فالی بخرد!
بگو...
پشیمان شدم ... هیچ نگو ... فقط تمام توانت را جمع کن در چشمهایت و خیره نگاهش کن!
( یا تو می پوکی یا او پودر میشود!)

+ 0(-.-)0 ت papa | |

از بچه های دانشگاه جامع علمی کاربردی -واحد ۱ هرمزگان (شهرستان بندر لنگه)

قربون همهتون برم که دارین به من حال میدین و از وبلاگ این بنده حقیر استفاده میکنید

دارین شرمنده می کنید  و مرسی از نظر هاتون که چند روز پیش داده بودین

اگه حرفی تو دلتون هست می تونید تو این وبلاگ بگین یا صحبتی -حرفی-حدیثی ...

اعم از نامه های عاشقون نصیحت ما سراپا در خدمت هستیم و میتونیم به اسم خودتون اینجا به نمایش در آریم.

+ 0(-.-)0 ت papa | |

+ 0(-.-)0 ت papa | |

+ 0(-.-)0 ت papa | |

+ 0(-.-)0 ت papa | |

سراب

+ 0(-.-)0 ت papa | |

جبر زمانه

*

آتش عشق

 

خرمنی بود که به رقصی از آتش می پیچید ، باد بود که خراباتی می ساخت از حرمت سوخته تشت افکارم ... و صدایم تا به سرای افق هیچ نمی داشت پژواک ...

در همین حال و قرار زمزمه رعب کلامم ، خنجر پیکار به آن بادی گشود که خرمن سوخته ام را بسان ظلمتی ساخته بود ...

وهــم بیداد میکرد ... و طریقی که خاتم ناپیدایی داشت ... دیدگانم به افق کرد نگاه ، که بیایی و ببینی که چه می بودم و چه میگردم بدین حال ...

ناگاه صدایی برخاست ، صدایی پر ز نجوای ترنمی که سالها بود دچارش بودم ... آه ... آری ، باد بود ... همان باد که می سوزاند خرمن بر هم ریخته افکارم را ...

نوایی بر خاست به کلامی که چنین بود :

من همان بادم ، که می سوزانمت از برکت آتشی که خالق آن نگاهیست که ابدیت را در حرمت قعر افکارت به نام عشق می سازد ...

 

الهی ، برکتی از آتش سردت به کام خوبرویانت رسان ، تا بدانند این آتش حرمت ، از برای خلقت عشق ساخته شد و بمانند تا خاکستر گردند به ره توشه اعمال نیک پنداران ...

 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

برف

*

آدم برفی

در آن ایام که پروردگارم در کمال رحمت ، به دیدگانم آموخت رسم محبت را ، جاودانه نوای درونم را بر کمانچه افکارم ، به طریقی رهسپارت کردم ، که نوازش ترنم اصواتش ، بر روزنه ای از پنجره محفل زادگاهم ، تبلور حضور گرمت را در خاطرم مرمت گرداند ...

چنین بود که سیر صعود دهشتناک غرور سرکشم ، در پس این وادی بی مانند ، خبر از چرخش امواج گیسوانت را بر صفحه یادمانم نقش میداد تا کلامت را بر خاطر آورد که می گفتی : می تکانم از شانه هایت تنهایی به سرانجامت را ...

و من نا آرام و پریشان ، شرمگین از وقار بی پایانت ، خطابت کردم و افزودم : چه بیهوده می اندیشی ، که عبس باشد تکانیدن برف از شانه های آدم برفی ، در قعر ظلمت این شب برف آلود ...

صریحانه نگریستی و پاسخم گفتی : به همان دلخوشم که بذل پروردگارم شامل احوالم گردید تا پیله یخبندان وجودم ، بانی خلقتی باشد که آدم برفیش نامند ...

آری ... آری ، من همان برفم که یخبندان نگاهش ، پیکری از آدمی بر جانم نواخت ...

خالقا ، شاکر درگاهت نگاهم دار ، که تا برف و یخبندان با همند ، بهار نیز مانگار است ...

+ 0(-.-)0 ت papa | |

 

 

عطر بهار نارنج

+ 0(-.-)0 ت papa | |

صبر پایان همه انتظار هاست

****************************

نامرد

****************************

 

یاد آن روز که عرق ریزان از کاه ، کوه ساختیم

خنده هایت چه زیبا بود و  دست هایت آرامش حیات  ...   چه زود گذشت آن روز  ،  نمی دانم چگونه گذشت ... چه خاطره ها ساختم در نهان خانه افکارم ، به وسعت شیطنت هایم ...

به ریز بینی نگاهت و به عظمت کلامت قسم ، تا کوه پا برجاست ، من هم ایستاده ام ... با همین غلظت !!!

ای کاش تنها می دانستم چه گذشت بر ما و چه خواهد شد ... آه خدایا ، چه بیهوده می اندیشم که صبر پایان همه انتظار هاست ...

+ 0(-.-)0 ت papa | |

من همان فنچ جوانم ، کز فراقت اشکباران میکندزر دیده را...

***********************************************

فنچ

+ 0(-.-)0 ت papa | |

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و همچنان ادامه دارد این سرگذشت ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بوده ایم

+ 0(-.-)0 ت papa | |

من هستم ...

*********************************************************

من هستم و همیشه می مانم ...

می مانم، سر نهاده بر آستان تو ، که فراق تو اختيار کردن به ز سجود غير باشد  ...

زمين عاشقانه از درد سخن گفت، انگار با درد ، در فاصله ای از زمان ، شايد سکوتی از هزار هزار لحظه فرياد، گره می خورد که چونين کوهها برخاستند ، آب در آيينه هستی از آسمان غزلی تازه سرود و ابرها نوشتند درد را با خامه نيلی در قهقرای دلشان، با باد رفتند و يکروز گريستند، سايه ای ماندند، تا حايلی باشند نور را، که بگويند از او ...

زمين بهانه ای شد برای رفتن ، و اشک ، سند سرگشتگی آدم همچنان باقی ماند ، آه دليلی شد بر حسرت، بر دل کندن.

حتما جايی هم هست که زمين خدا تمام شود!

يکبار خاک، خواستگاه دل آدمی خيس شد، عاشق شد و غريبانه به هر جا تنها شد حتی در وطنش، و تورا پيدا کرد، خواست تنها نماند که صدايت کرد...

گوش کن...

با تو از خاک می گويم، از درد، که بيايی، که ببينی پيش چشمانت روی زمين خدا ، خاک مانده ام، می خواهم فرياد برآرم، بپيچم با تو در نفست ، دربوی تنت ، در گيسوانت، می خواهم در خيسی چشمانت زمزمه نور را با نرمی لبهایم جاودانه نگارم، می خواهم وضو سازم و اينبار بر بلندای نگاهت خدا را به تماشا بنشينم، سر بر زمين آرم و با تو نماز بگذارم...


همه جا پيداست، آب و آيينه و در آن روشنی نگاهت ، خدا می خندد...

+ 0(-.-)0 ت papa | |

به مراد ِ دلت که نبودم ،
به عارضه ی هستی ام ،
خستگی ام ،
بمان ...


+ 0(-.-)0 ت papa | |

                               

 

                                            دوستان ما رو هم دعا کنید

+ 0(-.-)0 ت papa | |

                                            

 

 

                                       مامان روزت مبارک

                                      واسم دعا کن 

                                                       

+ 0(-.-)0 ت papa | |

دارم دیوانه میشوم. وسایل اتاقم با من سرِ بازی دارند. همه به نوعی با هم در ارتباطند اما با چشمهایشان انکار میکنند. مرا دست می اندازند. میز با صندلی اختلاط میکند. پتو با تخت دائماً در حال عشقبازی اند. مثلاً همین پنجره و پرده... نابودم کردند. هر وقت پنجره را باز میکنم پرده شروع به نفس کشیدن میکند. قاب های خالی تکیه داده اند به دیوار و دیوار هم از خاطراتش میگوید و نصیحتشان میکند. و من هم که گنگ، زیر چشمی میپایمشان! کتابخانه ام زیر زیرکی به کتابها سرویس میدهد. و کتاب ها هم تبادل اطلاعات میکنند. همین دیشب ناگهان از خواب پریدم و دیدم که زمین یک وجب به سمت من آمده است. میخواهد به سقف برسد، مرا مانع میبیند. همین روزهاست که دیگر وسطشان پوکیده شوم. حتی وقتی ته چایم را روی کاشی زیر پایم ریختم بی درنگ آن را نوشید. فضا هم که به کل با همه سر ناسازگاری دارد. اصوات را می دزدد... میخورد... و به صاحبش خطاکارانه نفرین پرتاب میکند ...!
دارم دیوانه میشوم ...!

+ 0(-.-)0 ت papa | |

 

بعضی وقتا مثل همیشه بعضی چیزا عجیب تکراری میشن. مثل پفک حلقه ای چی توز. آدامس توت فرنگی ریلکس. نفس کشیدن. رانی پرتقالی. کرانچی. مثل پائولو کوئلیو و ورونیکایی که تصمیم میگیره بمیره. مثل اینکه نمیشه از اجتناب ناپذیر فرار کرد. مثل اینکه بچه ها هیچوقت گذشته ای ندارن، چون همیشه در حال زندگی میکنن. مثل اینکه همه میگن: " عزیزم من با بقیه فرق دارم." مثل یه صبح تا غروب آبجو خوردن و با موهای ژولیده رقص سماع کردن(!) فقط به عشق خودِ خودِ مولانا. مثل دکتر زرگر.. آزمندیان. مثل جنگیدن با خدا( عین ایلیا.. یعقوب). مثل "متابعت" شمس. مثل تمام دخترای 18 ساله ی سیگاری که پیرو مکتب اُسکُلیسمن و مدام از سرو کولم بالا میرن، با دیدن دود سیگارشون همیشه لوب گیجگاهی سمت چپ مغزم از کار میوفته. درست عین این وبلاگ..

چقدر این روزا دورو برم خلوته. داشتم یه "من" جدید میساختم. "من" قبلی چنگی به دل نمیزد.

... خب؛ ساختمش!

+ 0(-.-)0 ت papa | |

دوستانه ترین پیامها را،آنگونه هست در لحظه ای دریافت خواهی کرد وهمان لحظه با تصوری کودکانه و پاک به تمام خوبیها ایمان می آوری و بی هیچ برهانی ناگاه حس می کنی در فضایی مملو از باور قرار داری!باور...؟!این واژه چقدر برایم آشنا بود روزی!سالهایی که تلاش می کردم تا از قدرت توجیه بشری ام در سوی اثبات باوری خدایی استفاده کنم وسالهای بعدتر،آنچنان تیشه به ریشه تمام ایمان زدم که دیگر خود نیز جرات نزدیک شدن به آنرا ندارم.درست تر که نگاه می کنم می بینم شاید خصومتهای شخصی من با خداوند متشخص نیمه مادی دینی تمام آنچه مدتها اطرافیان و جامعه و البته خود من ساخته بودیم به لحظه ای ازبین برد.تفکر الحادی،که اتفاقا"چندان هم مادی نیست،با پس زمینه های فلسفی _ علمی چنان آمیخته شد که تمام آنچه مدتها صداقت محض و کوله بار رستگاری بود،ثانیه ای دوام نیاورد.
آن نیروی عظیم بوجود آورنده در هاله ای از ابهامات نابود کننده،با از دست دادن تمام خصوصیتهای به نظر مادیش مانند مهربانیش،لطفش،جورش و خشمش تبدیل به موجودی آرام و بی اراده گشت که اتفاقا فکر می کنم این زمان بیشتر از هر لحظه ای لایق دوست داشتن و خدا بودن است!نمی دانم کدام امواج ناگهان مرا به سو واداشت که فکر کنم واقعا"پروردگار می تواند آن چیزی باشد که تمام حواس و امیال مرا و فقط مرا(انسان)در بر گیرد یا به تعبیری کمال هر چیز باشد..؟!هر چیز چیست؟آیا هر چیز همان نیست که در ذهن بشری من می گنجد؟و این ابلهانه ترین خدایی است که می توان متصور شد.خدایی که مثل من است!غایی تر!قوی تر!زورگو تر!اما به هر حال مثل من می اندیشد...چقدر ما نیروی عظیم بوجود آورنده را کوچک و احمق فرض کرده ایم...انرژی و تنها انرژی که می تواند خلق کند وبزرگیش تنها به خالق بودنش خلاصه است.او مثل من نیست،مطمئنم.از جنس من هم نیست.اینکه جزئی از اویم صحیح،که هر دو انرژی هستیم به هر حال.اما حتما" و قطعا"نمی تواند در دنیا ما دخالتی داشته باشد که او اصلا"تفکری و اراده ای ندارد.او بذات انرژی است و از آنجا بزرگ است که همه چیز انرژی است.امروز دیگر بزرگترین ساخته بشر را فراموش کرده ام.خداوند دینی برای ما کشف نبود بلکه خلق بود!!
 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

ای خداوند،

تو که به بنی آدم کرامت بخشیده ای،

تو که امانت خاص خویش را بر دوش بنی آدم نهاده ای،

تو که همه پیامبرانت را برای تعلیم کتاب و تحقق عدالت مبعوث کرده ای.

توکه عزت را از ان خود می خوانی واز آن پیامبران خود و از آن انسانهایی که ایمان دارند...

ما انسانیم،

به تو و پیام پیامبران تو،ایمان داریم

آزادی و آگاهی و عدالت را از تو می خواهیم.

ببخش،که سخت محتاجیم و دردناکتر از همه وقت،

قربانی اسارت و جهل و ذلتیم.

ای خداوند مستضعفان

تو که "اراده کرده ای بر بیچاره شدگان زمین منت نهی،

و توده های محروم از حیات را – که در بندکشیدگان تاریخ و قربانیان ستم و غارت زمان و مبغوضان دوزخ زمینند- به رهبری انسانشان برکشی و به وراثت جهانشان برداری!"

اینک هنگام در رسیده است و مستضعفان زمین وعده تو را انتظار می کشند،

ای مظهر غیرت،

مستضعفان زمین در این زمان تنها پرستندگان تواند.

ای خداوند،

تو که "همه فرشتگانت را در پای ادم به سجده افکندی"

((دکتر علی شريعتی))

                                                                                                                             (ایده بدین دوستان)

+ 0(-.-)0 ت papa | |

سر منشاء تمام خوبیها و نیکیها و لذتها و محبتها و هیجانات فقط به یک نقطه ختم می شود و آنهم وجود مقدس و دوست داشتنی و بی زوال پروردگار مهربان است پروردگاری که تمام آنچه را می تواند روح وروان انسان را جلا ببخشد یکجا و از ذره ای ناچیز از انوار بی پایانش آفرید پس برای رسیدن به تمام خوبیها باید مستغرق بود در وجود پروردگار متعال و برای رسیدن به این آرمان بزرگ باید دوستی با خدا را تقویت کرد و قدم به قدم به وجود نازنینش نزدیک شد و خود را در آغوش پر مهرش رها کرد چه آنکه خداوند نزدیکترین به ماست ولی خود باعث دوری از وجود نازنینش می شویم.

راهی که شیخ رجبعلی نکوگویان به سالکان و عاشقان خدا نشان می دهد به این شرح است:

1-     پرهیز از گناه

2-     توسل به ائمه اطهار(علیه السلام)

3-     خدمت به خلق

4-     مناجات شبانه

سید شهیدان اهل قلم:

"هیچ کاری را جزء به رضای خدا انجام مده"

شیخ رجبعلی:

"حتی نفسی که می کشی به یاد و خاطر خدا بکش"

خدایا مارا برای خودت تربیت کن و در راهی که در پیش گرفته ایم یاریمان فرما.انشاءالله

 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

  اي دل خسته گرت عقده عالم به گلوست                داستان تو و غم صحبت سنگ است و صبوست

آستان بوس حرم باش بپرس از در دوست             اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست

اين چه شمعي است كه دلها همه پروانه اوست

هر كه را عشق حسين نيست ز خود بي خبر است      كشته عشق حسين از همه كس زنده تر است

بس كه آن جلوه توحيد مرا در نظر است                هر كجا مي نگرم نور رخش جلوه گر است

هرخدا جوي به دل عشق ولا يش دارد                    هر گرفتار غمي سر به هوايش دارد

هر سري آرزوي بوسه به پايش دارد                     هر دلي ميل به سوي كربلايش دارد

 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

شادي هر دو جهان بي تو مرا جز غم نيست             جنت بي تو عذابش ز جهنم كم نيست

به دم مرگ اگر پا به سرم بگذاري                         عمر جاويد به شيريني آن يك دم نيست

بگذار آدميان طعنه زنندم گويم                             هر كه خود را سگ كوي تو نخواند آدم نيست

دوزخ ارزاني آنان كه ندارند غمت                         با غمت هيچ مرا ز آتش دوزخ غم نيست

گوهر اشك عزاي تو به هر كس ندهم                    اهرمن را شرف داشتن خاتم نيست

هم خدا داند و هم خلق خدا مي داند                      كه بجز پرچم عشق تو در اين عالم نيست

 

+ 0(-.-)0 ت papa | |

سلام دوستان من شما می توانید با فرستادن عکس (بدون شرح)گفته های خود را با عکس به گوش همه برسانید.          

                                                         منتظر عکسهای دوستان هستیم.

                                                                                       پاپا

+ 0(-.-)0 ت papa | |

سلام پسر

+ 0(-.-)0 ت papa | |